هَزاران همچو بلبل هر بهاری میشود پیدا
نواسنجی چو من در روزگاری میشود پیدا
۱گرفتم سهل سوز عشق را اول، ندانستم
که صد دریای آتش از شراری میشود پیدا
۲تو از سوز جگر پیمانهای چون لاله پیدا کن
که از هر پارهسنگی چشمهساری میشود پیدا
۳ز فیض خاکساری دانه نخل پایداری شد
تو گر از پا درآیی شهسواری میشود پیدا
۴من آن وحشیغزالم دامن صحرای امکان را
که میلرزم ز هر جانب غباری میشود پیدا
۵اگر خود را نبیند در میان مستغرقِ دریا
به هر موجی که آویزد، کناری میشود پیدا
۶مجو حسن عمل از کاروان ما تهیدستان
که پیش ما دلِ امیدواری میشود پیدا
۷ز دست رشک هر داغی که پنهان در جگر دارم
به صحرا گر بریزم لالهزاری میشود پیدا
۸اگرچه شیرم اما بیتأمل میدهم میدان
ز هر جانب که طفل نی سواری میشود پیدا
۹وفا خار ره است، ارنه برای آشیان ما
به هر گلشن که باشد، مشت خاری میشود پیدا
۱۰ز جوش لاله خاک کوهکن کان بدخشان شد
برای بیکسان شمع مزاری میشود پیدا
۱۱سبکرو جای خود وا میکند در سنگ اگر باشد
چو آب افتاد در ره، جویباری میشود پیدا
۱۲اگرچه آتش نمرود دارد خشم در ساغر
ولی از خوردنش در دل بهاری میشود پیدا
۱۳اگر آلوده درمان نسازی درد را صائب
ز بیماری همان بیمارداری میشود پیدا
۱۴