گزیری از علایق نیست زیر چرخ یک تن را
رهایی نیست زین خار شل آیین هیچ دامن را
۱جنون دوری از عقل گرانجان کرد آزادم
که می گردد دل از سرگشتگی خالی فلاخن را
۲به پایان زود می آید، بود شمعی که روشنتر
درین عالم اقامت کم بود جانهای روشن را
۳میسر نیست آزادی ز خود بی همت مردان
که جز رستم برون می آورد از چاه بیژن را؟
۴دم جانبخش را تأثیر در آهن دلان نبود
نسازد قرب روح الله روشن، چشم سوزن را
۵ندارد سیری از روی نکو، چشم نظربازان
تهی چشمی نگردد کم ز مهر و ماه، روزن را
۶ندارد عاقبت بین شکوه صائب از سیه بختی
که حق بیش است بر آیینه از گلزار، گلخن را
۷