مد احسان است بسم الله دیوان صبح را
ره به مضمون می توان بردن ز عنوان صبح را
۱صادقان را بهر روزی زحمتی در کار نیست
کز تنور سرد، گرم آید برون نان صبح را
۲گرچه در ابر سفید امید باران کمترست
فیض می بارد ز سیما همچو باران صبح را
۳می زداید گریه از آیینه دل تیرگی
اشک انجم می نماید پاکدامان صبح را
۴با دل پر خون، دهن از شکوه بستن مشکل است
می کند پاس نفس از سینه چاکان صبح را
۵چون گرانخوابان غفلت را به دام احیا کند؟
نیست گر شور قیامت در نمکدان صبح را
۶چون سبک مغزان فریب خنده شادی مخور
کز شفق رنگین به خون شد روی خندان صبح را
۷قدر تیغ مهر را روشندلان دانند چیست
کرد شادی مرگ، یک زخم نمایان صبح را
۸داغ عشق از صفحه سیمای عاشق ظاهرست
مهر چون ماند نهان در زیر دامان صبح را؟
۹از رفوی سینه ما بگذر ای ناصح، که زخم
می شود از بخیه انجم نمایان صبح را
۱۰با نگاه دور قانع شو که با این قرب نیست
بهره ای جز آه سرد از مهر تابان صبح را
۱۱حسن هم در پرده ناموس می ماند نهان
می کشد خورشید اگر سر در گریبان صبح را
۱۲خواب غفلت از سحرخیزی حجاب ما شده است
نیست ورنه کوتهی در مد احسان صبح را
۱۳تا نفس را راست می سازد درین ظلمت سرا
مهر بر لب می زند خورشید تابان صبح را
۱۴راستی روشنگر دل می شود آخر، که صدق
رو سفید آورد بیرون از شبستان صبح را
۱۵راستان را نیست روزی گر ز خون دل، چرا
می شود صائب به خون تر از شفق نان صبح را؟
۱۶