تهی چشمان چه میدانند قدر روی نیکو را
نباشد جز گرانی بهره از یوسف ترازو را
۱ز خواب بی خودی بیدار کن آن چشم جادو را
که از خط هست در طالع شکستی طاق ابرو را
۲ترا از دیدن آیینه چون مانع توانم شد
که میسازد دو چندان خوبی آن روی نیکو را
۳به افسون میتوانستم پری در شیشه کرد، اکنون
میسر نیست آرم در خیال آن آشنا رو را
۴نگیرد در تو افسون محبت، ورنه چون مجنون
نظربند از نگاهی میکنم رم کرده آهو را
۵مرا بیگانگی از آشنایان است در طالع
وگرنه آشنایی نیست با بیگانگی او را
۶گل امید من آن روز آب و رنگ میگیرد
که بینم شاخ گل از خون خود آن دست و بازو را
۷بیاض خوش قلم باشد بهشتی خوشنویسان را
مسلم کی گذارد کلک صنع آن صفحه رو را
۸هوس ریگ روان و تازه رویانند چون شبنم
مده زنهار ره در محفل خود آن گدارو را
۹درای کاروان، یوسف شناسان را به وجد آرد
ز گفت و گوی مردم نیست پروایی خداجو را
۱۰مگر واقف شد از جوش نشاط خون من صائب!
که میبینم ز قتل خود پشیمان آن جفاجو را
۱۱