عارف ز نه سپهر چو صرصر کند گذار
چون برق ازین سیاهی لشکر کند گذار
۱از پیچ و تاب جسم، مسیح از فلک گذشت
باریک شد چو رشته ز گوهر کند گذار
۲هرکس که تن به آتش سوزان دهد چو عود
از تنگنای دیده مجمر کند گذار
۳از سر سبک برآکه درین بحر، چون حباب
دولت درآن سرست که از سر کند گذار
۴از پیچ و تاب رشته جانی که خشک شد
سالم ز آب تیغ چو جوهر کند گذار
۵همت بلند دار که با زور این کمان
از سنگ خاره ناوک بی پر کند گذار
۶بردار بار از دل مردم که از صراط
هر کس گرانترست سبکتر کند گذار
۷از نه سپهر آه جگردارمن گذشت
چون تیر کز شکاری لاغرکند گذار
۸تیغ از گلوی سوختگان تند نگذرد
آب از زمین تشنه به لنگر کند گذر
۹زینت دهد،چو مصرع رنگین کلام را
چون کشته تو بر صف محشر کند گذر
۱۰از دست و پا زدن نرود کار عشق پیش
از بحر مشکل است شناور کند گذار
۱۱از خود سبک برآی که دست دعا شود
بر هر زمین که مرغ سبک پر کند گذار
۱۲از دامگاه حادثه،پای سبکروان
چون خامه از قلمرو مسطر کند گذر
۱۳با عاشقان حرارت دوزخ چه می کند؟
آتش سبک ز بال سمندر کند گذار
۱۴جنت خمار تشنه دیدار نشکند
لب تشنه تو خشک ز کوثر کند گذار
۱۵غافل مشو ز خنده دندان نمای او
دست از دعا مدار چو اختر کند گذار
۱۶چون آب در زمین ز خجالت فرو رود
گر قامتش به سرو و صنوبر کند گذار
۱۷روشندلان ز سختی ایام خوشدلند
کز سنگلاخ آب سبکتر کند گذار
۱۸صائب ز هر چه هست تواند سبک گذشت
رندی که در خمار ز ساغر کند گذار
۱۹