برگ عیش من بود رنگینی افکار خویش
از تماشای بهشتم فارغ از گلزار خویش
۱از فروغ عاریت دل تیره گردد بیشتر
قانع از شمع و چراغم با دل بیدار خویش
۲نیست ممکن بار بر دلها ز آزادی شوم
تا توان چون سرو بستن بر دل خود بار خویش
۳خودفروشی پیشه من نیست چون بیمایگان
نیستم افسردهدل از سردی بازار خویش
۴خنده بر سیل حوادث میزنم چون کبک مست
دادهام از سختجانی پشت بر کهسار خویش
۵نیست چون فرهاد چشم مزد از شیرین مرا
میشود شیرین به شکّر کام من از کار خویش
۶تیغ جوهردار من بیرون نیامد از نیام
تا نکردم رهن صهبا جبه و دستار خویش
۷خواب امنی را که میجستم به صد چشم از جهان
بعد عمری یافتم در سایه دیوار خویش
۸از جنون تا حلقه اطفال را مرکز شدم
داغ دارم چرخ را از عیش خوشپرگار خویش
۹درد بستان وجود از تیرهبختی چون قلم
رزق من کوتاهی عمرست از گفتار خویش
۱۰از حیات بیوفا استادگی جستن خطاست
ماندگی آب روان را نیست از رفتار خویش
۱۱بادپیمایی است صائب ناله بی فریادرس
میزنم مهر خموشی بر لب اظهار خویش
۱۲