نو خطان را بر سر نازآورد نظاره ام
زنگ از آیینه دل می برد نظاره ام
۱زخم من در آرزوی مشک می غلطد به خون
بهر نو خطان گریبان می درد نظاره ام
۲همچو آهویی که غلطد در میان سبزه زار
آنچنان در سبزه خط می چرد نظاره ام
۳چون زمین ساده ای کز بهر حاصل پرورند
ساده رویان را پی خط پرورد نظاره ام
۴حسن ظالم قدردان از گوشمال خط شود
یار نوخط را به صد جان می خرد نظاره ام
۵غنچه را گل می کند آه سبک جولان من
پرده بیگانگی را می درد نظاره ام
۶آن لب میگون به نقل و می تلافی می کند
هر قدر از چشم او خون می خورد نظاره ام
۷وحشیان را رام می سازد به خود مجنون من
حسن را از راه بیرون می برد نظاره ام
۸آنچنان کز حسن یوسف بود رزق مصریان
روزی از دیدار خوبان می خورد نظاره ام
۹چشم من صائب به روی نوخطان واکرده اند
ماه را کی در نظر می آورد نظاره ام
۱۰