مومنی را میکند آزاد از قید فرنگ
هرکه میسازد درین محفل ز خود بیگانهام
۱تا به کی در خوردن دل روزگارم بگذرد
چند چون پرگار باشد مرکز خود دانهام
۲از کتان صد پیرهن بنیاد من نازکتر است
میکند مهتاب کار سیل در ویرانهام
۳در سر شوریده من عقل سودا میشود
میکند گرد یتیمی درد را پیمانهام
۴کوه غم رطل گران طبع خرسند من است
چون گهر در سنگ سیراب است دایم دانهام
۵عشق او کرد این چنین شوریده مغزم ورنه بود
سرنوشت آسمانها ابجد طفلانهام
۶خشکسال زهد نم درجوی من نگذاشته است
تشنه یک هایهای گریه مستانهام
۷شمع نازکدل غبارآلود غیرت میشود
ورنه برمیآورد آتش ز خود پروانهام
۸هر چراغی صائب از جا درنمیآرد مرا
سینه بر شمع تجلی میزند پروانهام
۹کس نگردد از جنون گرد دل دیوانهام
چون کمان از زور خود دارد نگهبان خانهام
۱۰شیر میبازد جگر از شورش سودای من
حلقه از داغ جنون دارد در غمخانهام
۱۱کیست مجنون تا نتواند هم ترازو شد به من
میشمارد سنگ طفلان کوه را دیوانهام
۱۲بارها از افسر خورشید سر دزدیدهام
داغ دارد آسمان را همت مردانهام
۱۳خانه پردازی مرا پیوسته در دل ساکن است
سیل مار گنج گردیده است در ویرانهام
۱۴در بنای صبر من غم رخنه نتواند فکند
من نه آن تیغم که هر سنگی کند دندانهام
۱۵