به رغبت نقد جان به یار سیمبر دادم
ازین سودا پشیمان نیستم چون زر به زر دادم
۱نشد شایسته رخسار پاکش گرچه چندین ره
به خورشید درخشان شستشوی چشم تر دادم
۲ز خجلت برنیارم سر چون شاخ بی ثمر گرچه
ز هر کس سنگ خوردم در تلافی من ثمر دادم
۳ز طوفان می کند رقص روانی بادبان من
عنان کشتی خود تا به دریای خطر دادم
۴اگر چون نیشکر سنگین دلان در هم شکستندم
نگفتم حرف تلخی در تلافی من شکر دادم
۵نوا پرداز شد مرغ سحر از هایهوی من
به نی من در میان ناله پردازان کمر دادم
۶عنانداری نمی آمد ز من سیل بهاران را
دل دیوانه را در کوچه و بازار سر دادم
۷به خون چون تیشه شیرین کردن چرخ آخر دهانم را
چه حاصل زین که من چون کوهکن داد هنر دادم
۸ز هر نیشی مرا سر چشمه نوشی است در طالع
نه از عجزست گر من تن به زخم نیشتر دادم
۹فرو رفتم چنان در خویشتن از خرده بینی ها
که از راز شرر در سینه خارا خبر دادم
۱۰دهن وا کرد چون سوفار در خون خوردنم صائب
به هر کس چون خدنگ آهنین دل بال و پر دادم
۱۱