خوشا روزی که منزل در سواد اصفهان سازم
ز وصف زندهرودش خامه را رَطباللّسان سازم
۱نسیمآسا به گرد سر بگردم چارباغش را
به هر شاخی که بنشیند دل من آشیان سازم
۲شود روشن دو چشمم از سواد سرمهخیز او
ز مژگان زندهرودِ گریهٔ شادی روان سازم
۳ز شکّر بشکنم خسروصفت بازار شیرین را
به مُلک اصفهان شبدیز را آتشعنان سازم
۴صلای آب حیوان میزند تیغ جوانمردش
چرا چون خضرِ کمهمّت به عمرِ جاودان سازم؟
۵به مژگان خواب مخمل میدهد جا جسم زارم را
چرا آرامگاه خویش از تیغ و سنان سازم؟
۶به این گرمی که من رو از غریبی در وطن دارم
اگر بر سنگ بگذارم قدم، ریگ روان سازم
۷میان آب و آتش طرح صلح انداختم اما
نمیدانم تو را بر خویشتن چون مهربان سازم؟
۸بلند افتاده صائب آنقدر طبع خدادادم
که شمع طور را خاموش از تیغ زبان سازم
۹