دو عالم شد ز یاد آن سمن سیما فراموشم
به خاطر آنچه می گردید شد یکجا فراموشم
۱نمی گردد ز خاطر محو چون مصرع بلند افتد
شدم خاک و نشد آن قامت رعنا فراموشم
۲چه فارغ بال می گشتم درین عالم اگر می شد
غم امروز چون اندیشه فردا فراموشم
۳ز چشم آن کس که دور افتاد گردد از فراموشان
من از خواری به پیش چشم از دلها فراموشم
۴سپند او شدم تا از خودی آسان برون آیم
ندانستم شود برخاستن از جا فراموشم
۵چو گوهر گرچه در مهد صدف عمری است در خوابم
نشد زین خواب سنگین رغبت دریا فراموشم
۶ز من یک ذره تا در سنگ باشد چون شرر باقی
نخواهد شد هوای عالم بالا فراموشم
۷نه از منزل نه از ره، نه ز همراهان خبر دارم
من آن کورم که رهبر کرده در صحرا فراموشم
۸به یاد من که پیش آن فرامشکار می افتد
که با صد رشته کرد آن زلف بی پروا فراموشم
۹به استغنا توان خون در جگر کردن نکویان را
ولی از دیدنش می گردد استغنا فراموشم
۱۰مرا این سرفرازی در میان دور گردان بس
که کرد آن سنگدل از دوستان تنها فراموشم
۱۱به اشکی می توان شستن ز خاکم دعوی خون را
پس از کشتن مکن ای شمع بی پروا فراموشم
۱۲نیم من دانه ای صائب بساط آفرینش را
که در خاک فراموشان کند دنیا فراموشم
۱۳