مطربا صبح است، قانون صبوحی ساز کن
دانه دل را سپند شعله آواز کن
۱از ته دل چون سحر برکش نوای ساده ای
نقش بر بال تذروان چنگل شهباز کن
۲سهل باشد پرده قانون خود را ساختن
می توانی، طالع ناساز ما را ساز کن
۳ناقه را ذوق حدی (بر) دارد از دل فکر بار
زیر بار غم منه دل را، حدی آغاز کن
۴در رکاب برق دارد پای، فیض صبحگاه
ای کم از شبنم، درین گلزار چشمی باز کن
۵زیر کوه آهنین منت صیقل مرو
خانه آیینه دل را به می پرداز کن
۶ناخنی بر پرده های چنگ خواب آلود زن
عیش های شب پریشان گشته را آواز کن
۷غنچه باغ خموشی ایمن است از برگریز
لب ببند از گفتگو، خون در دل غماز کن
۸ماه صائب از نیاز خویش دایم زردروست
بی نیازی شیوه خود کن، به عالم ناز کن
۹این جواب آن که می گوید حکیم غزنوی
پادشاه امروز گشتی در جهان آواز کن
۱۰