ای لب لعل ترا خون یمن در آستین
هر سر موی ترا چین و ختن در آستین
۱گرچه دلگیرست چون شام غریبان طره اش
دارد از رخسار او صبح وطن در آستین
۲غیرت عشق زلیخا بود مانع، ورنه داشت
بوی یوسف ساکن بیت الحزن در آستین
۳در گلستانی که من گریان در آیم، غنچه ها
خنده را پنهان کنند از شرمن من در آستین
۴دامن فانوس آن وسعت ندارد، ورنه من
گریه ها دارم چو شمع انجمن در آستین
۵گر به دست افتد شکستی، می کنم در کار دل
من نه زانهایم که اندازم شکن در آستین
۶رشک مانع بود، ورنه تیشه من نیز داشت
نقش های دلربا چون کوهکن در آستین
۷اعتمادی نیست بر عمر سبکسیر بهار
از شکوفه شاخ ازان دارد کفن در آستین
۸بی محرک نیست ممکن حرفی از من سر زند
گرچه دارم چون قلم چندین سخن در آستین
۹گرچه صائب ظاهر ما چون قلم بی حاصل است
شکرستانهاست ما را از سخن در آستین
۱۰