در گلستانی که ریزد خون بلبل بر زمین
در لباس لاله گردد جلوه گر گل بر زمین
۱زود در چاه ندامت سرنگون خواهد فتاد
هر که پای خود گذارد بی تأمل بر زمین
۲سرو پا در گل کجا و لاف آزادی کجا
سایه آزادگان دارد تغافل بر زمین
۳عشق امانت دار معشوق است، ازان رو گل گذاشت
نقد و جنس خویش را در پیش بلبل بر زمین
۴حال دست من جدا از دامنش داند که چیست
هر که از دستش رها شد دامن گل بر زمین
۵قطره خونی که صد نقش هوس می زد بر آب
می چکد امروز از تیغ تغافل بر زمین
۶قوت سر پنجه بیداد نتواند رساند
با همه زور آوری پشت تحمل بر زمین
۷بود تا در قبضه من اختیار گلستان
غیرتم نگذاشت افتد سایه گل بر زمین
۸دشت پیمای جنون پیشانیی دارد که شیر
می گذارد پیش او روی تنزل بر زمین
۹بال خود چون سبزه بلبل فرش گلشن ساخته است
تا مباد از گلبن افتد سایه گل بر زمین
۱۰حسن عالمسوز از اقبال عشق آمد پدید
رنگ گل را ریختند از خون بلبل بر زمین
۱۱خامه صائب صفیری غالبا از دل کشید
کز کنار آشیان افتاد بلبل بر زمین
۱۲