به حسن خلق دلها را مسخر می توان کردن
به این عنبر دو عالم را معطر می توان کردن
۱به خون خوردن اگر قانع شوی از نعمت الوان
چه خونها در دل این چرخ اخضر می توان کردن
۲تو از بیم حساب امروز خود را می کنی فردا
وگرنه هر نفس را صبح محشر می توان کردن
۳اگر از خامشی مهر سلیمانی به دست آری
پریزادان معنی را مسخر می توان کردن
۴اگر دست از عنان اختیار خویش برداری
چو ماهی بحر را بالین و بستر می توان کردن
۵اگر از سیلی دریا نتابی روی چون عنبر
چه محفل ها به بوی خوش معنبر می توان کردن
۶مجال گفتگو از پیچ و تاب فکر اگر باشد
زبان بازی به خنجر همچو جوهر می توان کردن
۷اگر از تهمت خامی نیندیشد سپند ما
به دود آه، خون در چشم مجمر می توان کردن
۸کهن دولت به اقبال جوانان برنمی آید
قیاس از حال دارا و سکندر می توان کردن
۹اگر در دعوی آزادگی ثابت قدم باشی
به زیر بار دل رقص صنوبر می توان کردن
۱۰پشیمانی ندارد در سخن از پای افتادن
به مژگان چون قلم این راه را سر می توان کردن
۱۱مشو قانع به یک پیمانه از خون حلال ما
لبی شیرین ازین قند مکرر می توان کردن
۱۲نسازی چون قلم گر زندگی صرف سخن صائب
چو طوطی صفحه آیینه از بر می توان کردن
۱۳