جرم اندک را نبخشد رحمت بسیار تو
سنگ کم را نیست وزنی در سر بازار تو
۱ای خرام آب حیوان گرده رفتار تو
رقص فانوس فلک از شعله دیدار تو
۲از غبار خط سبزت چشم روشن می شود
می برد زنگ از دل آیینه ها زنگار تو
۳خط ز خال و چشمت از مژگان بود خونخوارتر
آیه رحمت ندارد مصحف رخسار تو
۴از شمار بی قراران تو آگه نیستم
گل یکی از غنچه خسبان است در گلزار تو
۵چشم خونخوارت به خون تلخکامان تشنه است
شربت شیرین نمی گیرد به لب بیمار تو
۶سایه بال هما را خط آزادی دهد
بر سر هر کس که افتد سایه دیوار تو
۷هر غمت سرمایه خوشحالی صد ساله است
زعفرانی می کند خار و خس گلزار تو
۸در فلاخن می گذارد شوق آخر کعبه را
تا به کی بر دل گذارد دست بی دیدار تو؟
۹همچو داغ لاله گردد کعبه از خون شکار
تیغ چون بیرون کند مژگان بی زنهار تو
۱۰پنجه شاهین شمارد نقش بال خویش را
کبک از بس دست و پا گم کرد از رفتار تو
۱۱آسمان بیهوده سر در جیب فکرت بوده است
چون تویی باید که سر بیرون برد از کار تو
۱۲آنچنان بیدار کن دل را که چون نوبت رسد
خاک را بیداردل سازد دل بیدار تو
۱۳از سویدای دل ما ای فلک غافل مشو
بر سر این نقطه جولان می کند پرگار تو
۱۴سرو می ترسم که بال قمریان را بشکند
سخت می پیچد به خود از غیرت رفتار تو
۱۵کیست صائب تا نگردد محو در اول نگاه؟
شد دو عالم محو در آیینه رخسار تو
۱۶