ندارد اختیار در گشودن باغبان تو
که در را می گشاید جوش گل در گلستان تو
۱ز ابروی تو دارد هر سر مو شوخی مژگان
پر سیمرغ بخشد تیر بی پر را کمان تو
۲ز منعم کاسه همسایه خالی برنمی گردد
قدح لبریز برگردد ز لعل می چکان تو
۳جهد از طوق قمری سرو چون تیر از کمان بیرون
به هر گلشن که گردد جلوه گر سرو روان تو
۴سخن چندان که خود را چون الف باریک می سازد
به دشواری برون آید از تنگ دهان تو
۵نمی دارد به زودی رشته همتاب دست از هم
رگ جان را گسستن نیست از موی میان تو
۶ازان از دیدن خورشید در چشم آب می گردد
که مالیده است روی زرد خود بر آستان تو
۷به بی برگان چنان ای شاخ گل مستانه می خندی
که در خواب بهاران است پنداری خزان تو
۸نمی گردد زبان جرأت من، ورنه می گفتم
که جای بوسه پر خالی است در کنج دهان تو!
۹تو جولان می کنی از سرکشی در اوج استغنا
کجا افتد به دست کوته صائب عنان تو؟
۱۰