چون به یاد شرم می افتم در اثنای نگاه
می زند غیرت ز مژگان تیشه بر پای نگاه
۱تخته مشق خط شبرنگ یارب چون شود
صفحه رویی که می ماند بر او جای نگاه
۲حسرت جاوید را حیرت تلافی می کند
برنمی آید به یک دیدن تمنای نگاه
۳همچو آن سرچشمه کز کاوش فزونتر می شود
بیش شد سامان حسن او ز یغمای نگاه
۴اشک شبنم بوی گل را مانع پرواز نیست
گریه نتواند نهادن بند بر پای نگاه
۵این چه حسن عالم آشوب است کز نظاره اش
می کنند از شوق سبقت بر هم اجزای گناه
۶گرچه چشمش را ز بیماری دماغ ناز نیست
بر سر کارست دایم کارفرمای نگاه
۷از نگاه ما که در باغ تجلی محرم است
رومگردان ای بهشت عالم آرای نگاه
۸داغش از چشم غزالان می شود ناسورتر
سر به صحرا داد هر کس را که سودای نگاه
۹تا به گرد گلشن رخسار او گردیده است
سر چو مژگان می نهم هر لحظه بر پای نگاه
۱۰شرم در بیرون در چون حلقه می پیچد به خود
در حریم حسن او صائب ز غوغای نگاه
۱۱این جواب آن غزل صائب که می گوید رهی
چون پری از دیده غایب شد در اثنای نگاه
۱۲