کرامت کن مرا ای ابر رحمت چشم گریانی
که از هر خنده بر دل می رسد زخم نمایانی
۱غزال از دور باش وحشت من راه گرداند
مرا در دامن صحرا نمی باید نگهبانی
۲کند بر دیده سودایی من شهر را زندان
نفس چون راست سازد گردبادی در بیابانی
۳نمی گردید بی شیرازه اوراق وجود من
اگر می بود در دستم سر زلف پریشانی
۴نهان شد مهر تابان دید تا آن روی گلگون را
کند چون خودنمایی مشت خاری در گلستانی؟
۵نپردازی به عاشق از غرور حسن، ازین غافل
که ابروی تو خواهد گشت از خط طاق نسیانی
۶ز خط عنبرین گفتم شود سرسبز امیدم
ندانستم که این ابر سیه را نیست بارانی
۷تو از ظلمت چو صبح آیینه دل را مصفا کن
که طالع می شود از هر طرف خورشید جولانی
۸ازان مانع ز آب خضر شد دولت سکندر را
که می خواهد برآرد هر زمان سر از گریبانی
۹به پایان می رسانیدم من آتش زبان صائب
اگر افسانه آن زلف را می بود پایانی
۱۰