ز راستی نبود خجلتی گشاده جبین را
که نقش راست نسازد سیاه روی نگین را
۱به پیچ و تاب کمر نیست رحم کوه سرین را
چه غم ز لاغری رشته است در ثمین را؟
۲چه حاجت است به گلگشت باغ، گوشه نشین را؟
که تنگنای رحم باغ دلگشاست جنین را
۳ز خانه پدری کی شوند مانع فرزند؟
ز ما دریغ ندارد خدا بهشت برین را
۴ازان کنم دم مردن نگاه خیره به رویش
که نیست خجلتی از پی نگاه بازپسین را
۵بغل به شاهسواری گشوده است امیدم
که کرده است تهی صد هزار خانه زین را
۶رسید هر که درین خاکدان به گنج قناعت
چو مور، زیر زمین برد عیش روی زمین را
۷خراش درد ز دل می توان به چاره زدودن
اگر به دست توان محو کرد نقش نگین را
۸تلاش صدر برون کرد ز دل که گرد خجالت
چو آستانه دهد خاکمال، صدر نشین را
۹غبار خط نگرفته است روی سیمبران را
چنان که فکر تو صائب گرفته روی زمین را
۱۰