روح پاک من کند پاکیزه گوهر تیغ را
مشک گردد خون من در ناف جوهر تیغ را
۱خون گرمم گر شود در دل مصور تیغ را
موی آتش دیده گردد زلف جوهر تیغ را
۲بس که آن بیدادگر در قتل من دارد شتاب
شیون زنجیر میآید ز جوهر تیغ را
۳گر شود در کشتن من گرم قاتل، دور نیست
خون گرمم میکند بال سمندر تیغ را
۴برنمیآید به آن مژگان خوابآلود صبر
میکند فرمانروا در سنگ، لنگر تیغ را
۵هیچ خضری نیست سالک را به از صدق طلب
از برش بهتر نباشد هیچ شهپر تیغ را
۶ساده لوحان زود میگیرند رنگ همنشین
پیچ و تاب آن کمر دارد به جوهر تیغ را
۷از شبستان عدم چون صبح طالع تا شدم
سینه من بود میدان سراسر تیغ را
۸زنگ کلفت از دل من گریه نتوانست برد
پاک نتوان ساختن با دامن تر تیغ را
۹عشق سرکش وقت استغنا بود خونریزتر
مد احسان در کشش باشد رساتر تیغ را
۱۰مد عمر جاودان، تیر شهابی بیش نیست
گر به این تمکین برآرد آن ستمگر تیغ را
۱۱بس که خون گرم من جوشید با شمشیر او
حلقهٔ بیرونِ در گردید جوهر تیغ را
۱۲در گذر از کشتنم کز جوش خون گرم من
میشود سوراخ ها در دل چو مجمر تیغ را
۱۳سر مپیچ از بی دلی زنهار ازان بیدادگر
کان بهشتی روی سازد آب کوثر تیغ را
۱۴زان نگردد کند شمشیرش که آن بیدادگر
میدهد از هر نگاهی آب دیگر تیغ را
۱۵بگذر از آزار من، کز سخت جانی کردهام
زیر تیغ انگشت زنهاری مکرر تیغ را
۱۶میکند بیتابی گوهر صدف را سینه چاک
کرد چون مقراض خون من دو پیکر تیغ را
۱۷گر نریزد عشق خون عقل را از عجز نیست
داغ نامردی است خون صید لاغر تیغ را
۱۸دعوی خون با بتان کم کن که این سنگین دلان
پاک میسازند با دامان محشر تیغ را
۱۹عالمی چون زخم آغوش طمع وا کردهاند
تا کجا خواباند آن مژگان کافر تیغ را
۲۰آب را از تشنگان کافر نمیدارد دریغ
چند خواهی داشت در زنجیر جوهر تیغ را
۲۱پیش ازین، چندین به خون اهل دین راغب نبود
شد به عهدت بر میان زنار، جوهر تیغ را
۲۲قهرمان عشق بر گردنفرازان غالب است
کیست تا آرد برون، از دست حیدر تیغ را
۲۳خشکسال التفات از بس که دارد تشنهم
مد احسان میشمارم زان ستمگر تیغ را
۲۴بس کز آب زندگانی چین ابرو دیدهام
بی محابا میکشم چون زخم در بر تیغ را
۲۵جوهر ذاتی بود از لعل و گوهر بی نیاز
بر برش یک مو نیفزاید ز زیور تیغ را
۲۶چون شهادت، دولتی در عالم ایجاد نیست
عاشقان بال هما دانند بر سر تیغ را
۲۷از چراغ عمر تا دامان محشر برخورد
هر که چون خورشید تابان ساخت افسر تیغ را
۲۸رو مگردان از دم شمشیر چون جوهر که هست
صد بشارت در لب خاموش مضمر تیغ را
۲۹گرچه پیش راه دشمن شمع بردن رسم نیست
ما ز خون گرم میگردیم رهبر تیغ را
۳۰صائب از زخم زبان چون بید میلرزم به خود
من که چون جوهر کنم بالین و بستر تیغ را
۳۱راه دین دارد خطر بسیار صائب، زان خطیب
میبرد با خویشتن دایم به منبر تیغ را
۳۲