دریغ از شمسهٔ ایوان عصمت
که تا جاوید رخ پنهان نموده
۱چراغ دودمان نعمت الله
که شمعش مهر بود و ماه دوده
۲صبا کو کز حریم عفت او
به جای گرد بر وی مشک سوده
۳که تابر جای خرمن خرمن مشک
ز خاکستر ببیند توده توده
۴فلک گو خاک بر سر کن که دورش
ز تارک افسر دولت ربوده
۵زمان بر باد ده گو خرمنش را
که گیتی کشت اقبالش دروده
۶یکی آیینه بود از جوهر روح
ولیک از رنگ سودا نا زدوده
۷به قصد او چو سودا خصم جانی
ز پاسش دیدهٔ حکمت غنوده
۸به هر زهری که ره میبرده سودا
مزاجش را به آن میآزموده
۹چو میدیده که تیغش کارگر نیست
به آن شغل اهتمامش میفزوده
۱۰به کارش کرده زهری آخر کار
که جز جان دادنش درمان نبوده
۱۱اگر میبست بر خود راه سودا
در این فتنه کی میشد گشوده
۱۲نکرده هیچ کس با دشمن خویش
چنین بی وجه کار ناستوده
۱۳به هر جا گوش کرده بهر تاریخ
زمانه این دو مصرع را شنوده:
۱۴چه داده بی سبب سودا به خود راه
چه بیجا قصد جان خود نموده
۱۵