چو نازل شد به فرش سبزه چون گل
به گل افشاند زلف همچو سنبل
۱بر خود خواند آن آواره دل را
برایش نرم کرد آن خاره دل را
۲نشاندش رو به روی و پرده برداشت
که دیدش کام خشک و چشم تر داشت
۳به ساقی گفت آن مینای می کو
نشاط محفل جمشید و کی کو
۴بیار و در قدح ریز و به من ده
گلم افسرده بین آب چمن ده
۵بت ساقی قدح از باده پر کرد
هلال جام را از می چو خور کرد
۶بزد زانو به خدمت پیش شیرین
به دستش داد بدری پر ز پروین
۷گرفت از دست او شیرین خود کام
به شوخی بوسهای زد بر لب جام
۸پس آنگه گفت با فرهاد مسکین
که بستان این قدح از دست شیرین
۹بخور از دستم این جان داروی هوش
که غمهای کهن سازد فراموش
۱۰اگرخسرو به شکر کرده پیوند
تو هم از لعل شیرین نوش کن قند
۱۱به کوری شکر قند مکرر
مکرر بخشمت از لب نه شکر
۱۲شکر در کام خسرو خوش گواراست
کز این قند مکرر روزه داراست
۱۳گرفت از دست شیرین جام و نوشید
چو خم از آتش آن آب جوشید
۱۴روان شد گرمی می در دماغش
فروزان شد ز برق می چراغش
۱۵خرد یکباره بیرون شد ز دستش
حجاب افکند یک سو چشم مستش
۱۶پی نظاره پرده شرم شق کرد
ز تاب دیدنش شیرین عرق کرد
۱۷به برگ گل نشستن خوی چو شبنم
گلش را تازگی افزود در دم
۱۸ز لب چون غنچه خندان گشت و بشکفت
به دلداری یار مهربان گفت
۱۹بیا چون دل برم بنشین زمانی
که برخوان وصالم میهمانی
۲۰نظر بگشا به رخساری که خسرو
بود محروم از آن ز آن دلبر نو
۲۱ز کام قندم از شکر گذشته
ز بدر نامم از اختر گذشته
۲۲ز ارمن کان قندم را طلبکار
شد و با شکرش شد گرم بازار
۲۳مگس طبعی یار بلهوس بین
به هر جا شکر او را چون مگس بین
۲۴چو فرهاد این سخنها کرد از او گوش
برفت از کار او یکباره سرپوش
۲۵ز جا برجست و در پهلوش بنشست
سخن بشنید از او خاموش بنشست
۲۶سراپا دیده شد تا بیندش روی
شود همدم به آن لعل سخنگوی
۲۷ولی از شرم سر بالا نمیکرد
نظر بر آن رخ زیبا نمی کرد
۲۸مراد خویشتن با او نمیگفت
سخن در آن رخ نیکو نمیگفت
۲۹چو شیرین اینچنینش دید ، در دم
به ساقی گفت می درده دمادم
۳۰دمی از باده ما را آزمون آر
ز وسواس خردمندی برون آر
۳۱حکیمان را براین گفت اتفاق است
که اندر بزم هشیاران نفاق است
۳۲ز عقل دوربین دوریم ازعیش
ز دانش سخت مهجوریم از عیش
۳۳خوشا مستی و صدق می پرستان
که نی سالوس دانند و نه دستان
۳۴شنید از وی چو ساقی جام پر کرد
قدح را پخته باز از خام پر کرد
۳۵گرفت و خورد دردیهای آن جام
نصیب کوهکن آمد سرانجام
۳۶چو سور یار شیرین خورد فرهاد
ز قید خود بکلی گشت آزاد
۳۷نه یاد خویش ، نی بیگانه ماندش
نه صبر اندر دل دیوانه ماندش
۳۸به روی یار شیرین شد غزلخوان
کتاب عشق را بگشود عنوان
۳۹