بگفت از راز من پوشیده دارید
شبی با کوهکن بازم گذارید
۱که در عشقم به جز خواری ندیدهست
ره و رسم وفاداری ندیدهست
۲به سنگ و آهن از من یار گشتهست
ز سختی محنتش بسیار گشتهست
۳به یادم میتراشد کوه را روی
به رویش میرود از خون دل جوی
۴تنش زار و دلش بیمار عشق است
زیان و سودش از بازار عشق است
۵ز هجرم جز دل پر غم ندارد
به زخم از وصل من مرهم ندارد
۶که تا نخل قدم بر بار دیدهست
رطب ناخورده نیش خار چیدهست
۷بیارایید امشب محفلم را
دهید از کوهکن کام دلم را
۸گلم بیبلبلی خندان نگردد
سرم بیشور با سامان نگردد
۹لوای شادکامی بر فرازید
می و نقل و کباب آماده سازید
۱۰اگر سیب سفاهان نیست ، غم نیست
زنخدانم به لطف از سیب کم نیست
۱۱هم از نارنج و اترج بینیازم
که لیمو بار دارد سرو نازم
۱۲ز حلوا گر ندارید آب دندان
بود حلوای لعلم باب دندان
۱۳ازاین مهمان که امشب هست مارا
نخواهد بست غم در شست ما را
۱۴شب قدر است و روز عید امشب
نوازد چنگ خود ناهید امشب
۱۵همی می در قدح ریزید تا مست
شود هر کس که در این کوه سر هست
۱۶که کس را آگهی از ما نباشد
میان ما کسی را جا نباشد
۱۷پس از آراستن بزم طرب را
به ما تا روز بگذارید شب را
۱۸نه دایه نه کنیزی هست در کار
که بخت کوهکن گشتهست بیدار
۱۹پرستاران ز او چون این شنیدند
ز حیرت جمله انگشتان گزیدند
۲۰ولی غیر از رضای او نجستند
به پیش او ورای او نجستند
۲۱یکی بزم طرب آماده کردند
صراحی هر چه بد پر باده کردند
۲۲به محفل هر چه میبایست بردند
به جان پا در ره خدمت فشردند
۲۳نهالیها نهادند و برفتند
در آن بیدار شب تا روز خفتند
۲۴یکی آگه نشد زیشان که شیرین
چسان آسود با فرهاد مسکین
۲۵مگر پر کار گلبانوی هشیار
که چون کوکب دو چشمشبود بیدار
۲۶فراز پشتهای از دور تا روز
ز حسرت بد دهانش باز چون یوز
۲۷به جاسوسی ز خسرو بود مأمور
که بیاجری نباشد هیچ مزدور
۲۸