که بر رویم نگاهی کن خدا را
به صحبت آشنا کن آشنا را
۱به بوسی زان لبم بنواز از مهر
مکن پنهان ز رنجوران دوا را
۲گدای کوی تو گشتم به شاهی
به خوان وصل خود بنشان گدا را
۳میان عاشقانم کن سرافراز
بنه تا سر نهم بر پات یارا
۴اگر خسرو نیام فرهاد عشقم
که از یاری به سر بردم وفا را
۵نیم صابر که صبر آرم به هجران
بده کام دلم یا دل، خدا را
۶غزل را چون به پایان برد فرهاد
به شیرین گفت از هجر تو فریاد
۷نه تلخ است آنچنان کامم ز هجران
که چون خسرو شکر خایم به دندان
۸بده بوسی از آن لعل چو قندم
که تو عیسیدمی من دردمندم
۹خمار هجر دارم دِه شرابم
که از بهر شراب تو کبابم
۱۰دل شیرین به حالش سوخت دردم
به ساقی گفت کو آن ساغر جم
۱۱بیا یک دم ز خود آزاد سازم
خراب از عشق چون فرهاد سازم
۱۲شنید و جام پر کرد و به او داد
کشید و داد جامی هم به فرهاد
۱۳سومساغر چو نوشیدند با هم
به صحبت سخت جوشیدند با هم
۱۴چنین بودند تا شب گشت آن روز
نهان شد چهر مهر عالم افروز
۱۵به مغرب شد نهان مهر دل آرا
ز مشرق ماهِ بَدر آمد به بالا
۱۶چو رخ بنهفت خور بنمود کیوان
چراغان شد ز کوکبهای رخشان
۱۷پرستاران شیرین راز گفتند
سخنهایی که باید، بازگفتند
۱۸که امشب را کجا ؟ چون برسر آری ؟
که را با خود به بزم و بستر آری ؟
۱۹رود زینجا که و ماند که اینجا ؟
نظر کن تا چه میباید به فردا
۲۰