بیا وحشی خموشی تا کی و چند
خموشی گرچه به پیش خردمند
۱خموشی پرده پوش راز باشد
نه مانند سخن غماز باشد
۲چو دل را محرم اسرار کردند
خموشی را امانت دار کردند
۳بر آن کس کز هنر یکسو نشسته
خموشی رخنهٔ سد عیب بسته
۴خموشی بر سخن گر در نبستی
ز آسیب زبان یک سر نرستی
۵بسا ناگفتنی کز گفتنش مرد
کند هنگامهٔ جان بر بدن سرد
۶خموشی پاسبان اهل راز است
از او کبک ایمن از آشوب باز است
۷نشد خاموش کبک کوهساری
از آن شد طعمهٔ باز شکاری
۸اگر توتی زبان میبست در کام
نه خود را در قفس دیدی نه در دام
۹نه بلبل در قفس باشد ز صیاد
که از فریاد خود باشد به فریاد
۱۰اگر رنج قفس در خواب دیدی
چو بوتیمار سر در پر کشیدی
۱۱زبان آدمی با آدمیزاد
کند کاری که با خس میکند باد
۱۲زبان بسیار سر بر باد دادست
زبان سر را عدوی خانه زادست
۱۳عدوی خانه خنجر تیز کرده
تو از خصم برون پرهیز کرده
۱۴ولی آنجا که باشد جای گفتار
خموشی آورد سد نقص در کار
۱۵اگر بایست دایم بود خاموش
زبان بودی عبث ، بی ماحصل گوش
۱۶زبان و گوش دادت کلک نقاش
که گاهی گوش شو گاهی زبان باش
۱۷ز گوشت نفع نبود وز زبان سود
که باشی گوش چون باید زبان بود
۱۸نوا پرداز ای مرغ نواساز
که مرغان دگر را رفت آواز
۱۹تو اکنون بلبلی این بوستان را
صلای بوستان زن دوستان را
۲۰سرود طایران عشق سر کن
نوا تعلیم مرغان سحر کن
۲۱تو دستان زن که باشد عالمی گوش
زبانها را سخن گردد فراموش
۲۲کتاب عشق بر طاق بلند است
ورای دست هر کوته پسند است
۲۳فرو گیر این کتاب از گوشه طاق
که نگشودش کس و فرسودش اوراق
۲۴ورق نوساز این دیرین رقم را
ولی نازک تراشی ده قلم را
۲۵اگر حرفت نزاکت بار باید
قلم را نازکی بسیار باید
۲۶چو مطرب نازکی خواهد در آهنگ
زند مضراب نازک بر رگ چنگ
۲۷قلم بردار و نوک خامه کن تیز
به شیرین نغمههای رغبت آمیز
۲۸نوای عشق را کن پردهای ساز
که در طاق سپهرش پیچد آواز
۲۹فلک هنگامه کن حرف وفا را
برآر از چنگ ناهید این نوا را
۳۰حدیث عشق گو کز جمله آن به
ز هر جا قصهٔ آن داستان به
۳۱محبت نامهای از خود برون آر
تو خود دانی نمیگویم که چون آر
۳۲نموداری ز عشق پاک بازان
بیانش از زبان جان گدازان
۳۳زبان جان گدازان آتشین است
چو شمعش آتش اندر آستین است
۳۴کسی کش آن زبان در آستین نیست
زبانش هست اما آتشین نیست
۳۵حدیث عشق آتشبار باید
زبان آتشین در کار باید
۳۶