جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۱۸۰ نتیجه برای «رو» با فیلتر خیام · صفحهٔ ۱۳ از ۱۵
- رباعی ۸۱ خیام نیشابوریروزی که نهالِ عمر من کنده شود،و اجزام ز یک دگر پراکنده شود
- رباعی ۲۱ خیام نیشابوریدستِ طَرَب از ساغرِ می بازمگیرامروز که در دست بهجز جام نماند!
- رباعی ۶۱ خیام نیشابوریاین سبزه که امروز تماشاگه ماستتا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست!
- رباعی ۱۶ خیام نیشابوریامروز که نوبت جوانی من استمِی نوشم از آن که کامرانی من است
- رباعی ۶۴ خیام نیشابوریدر سبزه نشین و میِ روشن میخورکاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو!
- بخش ۲۴ - حکایت خیام نیشابوریسیف ذی یزن گوید که آن وقت که سپهسالار ایرانی را بفرستاد انوشینروان، و او ابرهه صباح را به تیر زد، و از اشتر فرود انداخت گفت « تعالوا اخوانی الی معوج مستقیم یرسل الریح، و میت طائر یاخذ الروح، و هما القوس و السهم، فعلیکم …
- بخش ۲۵ - حکایت خیام نیشابوریگویند روزی نوشینروان از بابک عارض پرسید گفت « از سلاحداران کدام نامبردارترند ؟» گفت « خداوندان کمان و تیر » نوشینروان از وی شگفت ماند. خواست که این معنی بشرح باز گوید گفت « چگونه باید که باشند این مردمان ؟» گفت « چنا …
- بخش ۸ - حکایت خیام نیشابوریروزی نوشینروان به باغ سرای اندر، حجام را بخواند تا موی بردارد. چون حجام دست بر سر وی نهاد گفت « ای خدایگان دختر خویش بزنی به من ده تا من دل (تو) از جهت قیصر فارغ گردانم » نوشین روان با خود گفت « این مردک چه میگوید!؟ » …
- بخش ۱۷ - حکایت خیام نیشابوریروزی به شمسالملوک قابوس وشمگیر برداشتند که مردی به درگاه آمده است و اسپی برهنه آورده و میگوید که به کشت خویش اندر بگرفتهام. پرسید که جو بود یا گندم؟ گفت جو. بفرمود تا خداوند اسپ را بیاوردند و چندان که قیمت جو بود به و …
- بخش ۱۴ - حکایت خیام نیشابوریگویند محمد امین بدان روزگار که امیرالمومنین بود به باغ اندر بر لب حوض نشسته بود، و انگشتری از یاقوت در انگشت می گردانید و بدین بیت مثل میزد: شعر
- بخش ۱۰ - حکایت خیام نیشابوری… نان وی را طلب کردندی و با او مزاح و بازی کردند، و از سخن او خندیدندی. روزی در خانهای جامهای دیباش پوشانیدند، و پیرایههای زر و جوهر برو بستند و گفتند « ما ترا به شوهر خواهیم داد » آن زن چون دران (زر) و جوهر نگرید و تن خ …
- بخش ۳۶ - حکایت خیام نیشابوری… ر فخرالدوله، بر منظره نشسته بود، و امیر ابوالعباس کودک بود از پیش وی فرود آمده بود، خادمی باشه بر دست داشت، آن باشه بخواست و بر دست نشاند، دران میان از دهن خیو بینداخت، چون سوی عبدالله خطیب آمد او را ملامت نمود، و روی تر …
