جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۲۳٬۴۷۵ نتیجه برای «دل» · صفحهٔ ۱٬۴۹۲ از ۱٬۹۵۷
- بخش ۱۴۰ - موسیقی اقبال لاهوریچون دل او تیره سیمای غلامپست چون طبعش نواهای غلام
- بخش ۷ - فقر اقبال لاهوریچیست فقر ای بندگان آب و گلیک نگاه راه بین یک زنده دل
- حکایت شمارهٔ ۲۰ سعدی شیرازیقاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در آتش. روزگاری در طلبش متلهف بود و پویان و مترصد و جویان و بر حسب واقعه گویان:
- غزل شمارهٔ ۲۵۱۹ جلال الدین محمد مولویبه گل اندوده خورشیدی میان خاک ناهیدیدرون دلق جمشیدی که گنج خاکدانستی
- فی معنی بسم الله الرحمن الرحیم جلال الدین محمد مولوی… تی خواستند، دشمن روی عالم گشتند. نیکنامی خواستند، بدنام عالم شدند. در دلها عظمت و حرمت خواستند، از پشه و مگس حقیرتر و ننگینتر شدند و اگر خواهی که این سخن روشنتر شود در حال انبیا نظر کن که ایشان هرکار که کردند، آغاز به ا …
- بخش ۵۴ - دانستن پیغامبر علیه السلام کی سبب رنجوری آن شخص گستاخی بوده است در دعا جلال الدین محمد مولویاز فلک آویخته شد پردهایاز پی نفرین دل آزردهای
- بخش ۸۰ - حکایت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن کی به منزل قوتی یافتند و ترسا و جهود سیر بودند گفتند این قوت را فردا خوریم مسلمان صایم بود گرسنه ماند از آنک مغلوب بود جلال الدین محمد مولوینور دیگر از دل آن نور رستپس ترقی جست آن ثانیش چست
- بخش ۹ - گمان بردن کاروانیان که بهیمهٔ صوفی رنجورست جلال الدین محمد مولویخانهٔ دیوست دلهای همهکم پذیر از دیومردم دمدمه
- بخش ۹۴ - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره جلال الدین محمد مولویدر دل موش ار بدی جمعیتیجمع گشتی چند موش از حمیتی
- فصل چهل و نهم - گفت ما جمله احوال آدمی را یک به یک دانستیم جلال الدین محمد مولوی… کنی» چیست که حق تعالی را نیست؟ و او را بدان احتیاج است؟ پیش حقتعالی دل روشنی میباید بردن تا در وی خود را ببیند اِنَّ اللهَّ لَایَنْظُرُ اِلی صُوَرِکُمْ وَلَا اِلی اَعْمَالِکُمْ وَاِنَّمَا یَنْظُرُ اِلی قُلُوْبِکُمْ بَ …
- بخش ۴۷ ابوالقاسم فردوسیهمیگفت زار ای سوار دلیرکزو بیشه بگذاشتی نره شیر
- بخش ۱۰ ابوالقاسم فردوسیچه گفت آن سراینده مرد دلیرکه ناگه برآویخت با نره شیر
