مرگ ها اندر فنون بندگی
من چه گویم از فسون بندگی
۱نغمهٔ او خالی از نار حیات
همچو سیل افتد به دیوار حیات
۲چون دل او تیره سیمای غلام
پست چون طبعش نواهای غلام
۳از دل افسردهٔ او سوز رفت
ذوق فردا لذت امروز رفت
۴از نی او آشکارا راز او
مرگ یک شهر است اندر ساز او
۵ناتوان و زار می سازد ترا
از جهان بیزار می سازد ترا
۶چشم او را اشک پیهم سرمه ایست
تا توانی بر نوای او مایست
۷الحذر این نغمهٔ موت است و بس
نیستی در کسوت صوت است و بس
۸تشنه کامی ، این حرم بی زمزم است
در بم و زیرش هلاک آدم است
۹سوز دل از دل برد غم میدهد
زهر اندر ساغر جم می دهد
۱۰غم دو قسم است ای برادر گوش کن
شعلهٔ ما را چراغ هوش کن
۱۱یک غم است آن غم که آدم را خورد
آن غم دیگر که هر غم را خورد
۱۲آن غم دیگر که ما را همدم است
جان ما از صحبت او بی غم است
۱۳اندرو هنگامه های غرب و شرق
بحر و در وی جمله موجودات غرق
۱۴چون نشیمن می کند اندر دلی
دل ازو گردد یم بی ساحلی
۱۵بندگی از سر جان نا آگهی است
زان غم دیگر سرود او تهی است
۱۶من نمیگویم که آهنگش خطاست
بیوه زن را اینچنین شیون رواست
۱۷نغمه باید تند رو مانند سیل
تا برد از دل غمان را خیل خیل
۱۸نغمه می باید جنون پرورده ئی
آتشی در خون و دل حل کرده ئی
۱۹از نم او شعله پروردن توان
خامشی را جزو او کردن توان
۲۰می شناسی در سرود است آن مقام
«کاندرو بی حرف می روید کلام»
۲۱نغمهٔ روشن چراغ فطرت است
معنی او نقشبند صورت است
۲۲اصل معنی را ندانم از کجاست
صورتش پیدا و با ما آشناست
۲۳نغمه گر معنی ندارد مرده ایست
سوز او از آتش افسرده ایست
۲۴راز معنی مرشد رومی گشود
فکر من بر آستانش در سجود
۲۵«معنی آن باشد که بستاند ترا
بی نیاز از نقش گرداند ترا
۲۶معنی آن نبود که کور و کر کند
مرد را بر نقش عاشق تر کند»
۲۷مطرب ما جلوهٔ معنی ندید
دل بصورت بست و از معنی رمید
۲۸همچنان دیدم فن صورت گری
نی براهیمی درو نی آزری
۳۰«راهبی در حلقهٔ دام هوس
دلبری با طایری اندر قفس
۳۱خسروی پیش فقیری خرقه پوش
مرد کوهستانیی هیزم بدوش
۳۲نازنینی در ره بتخانه ئی
جوگئی در خلوت ویرانه ئی
۳۳پیرکی از درد پیری داغ داغ
آنکه اندر دست او گل شد چراغ
۳۴مطربی از نغمهٔ بیگانه مست
بلبلی نالید و تار او گسست
۳۵نوجوانی از نگاهی خورده تیر
کودکی بر گردن بابای پیر»
۳۶می چکد از خامه ها مضمون موت
هر کجا افسانه و افسون موت
۳۷علم حاضر پیش آفل در سجود
شک بیفزود و یقین از دل ربود
۳۸بی یقین را لذت تحقیق نیست
بی یقین را قوت تخلیق نیست
۳۹بی یقین را رعشه ها اندر دل است
نقش نو آوردن او را مشکل است
۴۰از خودی دور است و رنجور است و بس
رهبر او ذوق جمهور است و بس
۴۱حسن را دریوزه از فطرت کند
رهزن و راه تهی دستی زند
۴۲حسن را از خود برون جستن خطاست
آنچه می بایست پیش ما کجاست
۴۳نقشگر خود را چو با فطرت سپرد
نقش او افکند و نقش خود سترد
۴۴یک زمان از خویشتن رنگی نزد
بر زجاج ما گهی سنگی نزد
۴۵فطرت اندر طیلسان هفت رنگ
مانده بر قرطاس او با پای لنگ
۴۶بی تپش پروانهٔ کم سوز او
عکس فردا نیست در امروز او
۴۷از نگاهش رخنه در افلاک نیست
زانکه اندر سینه دل بیباک نیست
۴۸خاکسار و بی حضور و شرمگین
بی نصیب از صحبت روح الامین
۴۹فکر او نادار و بی ذوق ستیز
بانگ اسرافیل او بی رستخیز
۵۰خویش را آدم اگر خاکی شمرد
نور یزدان در ضمیر او بمرد
۵۱چون کلیمی شد برون از خویشتن
دست او تاریک و چوب او رسن
۵۲زندگی بی قوت اعجاز نیست
هر کسی دانندهٔ این راز نیست
۵۳آن هنرمندیکه بر فطرت فزود
راز خود را بر نگاه ما گشود
۵۴گرچه بحر او ندارد احتیاج
میرسد از جوی ما او را خراج
۵۵چین رباید از بساط روزگار
هر نگاه از دست او گیرد عیار
۵۶حور او از حور جنت خوشتر است
منکر لات و مناتش کافر است
۵۷آفریند کائنات دیگری
قلب را بخشد حیات دیگری
۵۸بحر و موج خویش را بر خود زند
پیش ما موجش گهر می افکند
۵۹زان فراوانی که اندر جان اوست
هر تهی را پر نمودن شأن اوست
۶۰فطرت پاکش عیار خوب و زشت
صنعتش آئینه دار خوب و زشت
۶۱عین ابراهیم و عین آزر است
دست او هم بت شکن هم بتگر است
۶۲هر بنای کهنه را بر می کند
جمله موجودات را سوهان زند
۶۳در غلامی تن ز جان گردد تهی
از تن بی جان چه امید بهی
۶۴ذوق ایجاد و نمود از دل رود
آدمی از خویشتن غافل رود
۶۵جبرئیلی را اگر سازی غلام
بر فتد از گنبد آئینه فام
۶۶کیش او تقلید و کارش آزری ست
ندرت اندر مذهب او کافری ست
۶۷تازگیها وهم و شک افزایدش
کهنه و فرسوده خوش می آیدش
۶۸چشم او بر رفته از آینده کور
چون مجاور رزق او از خاک گور
۶۹گر هنر این است مرگ آرزوست
اندرونش زشت و بیرونش نکوست
۷۰طایر دانا نمیگردد اسیر
گرچه باشد دامی از تار حریر
۷۱