گفت با یزدان مه گیتی فروز
تاب من شب را کند مانند روز
۱یاد ایامی که بی لیل و نهار
خفته بودم در ضمیر روزگار
۲کوکبی اندر سواد من نبود
گردشی اندر نهاد من نبود
۳نی ز نورم دشت و در آئینه پوش
نی به دریا از جمال من خروش
۴آه زین نیرنگ و افسون وجود
وای زین تابانی و ذوق نمود
۵تافتن از آفتاب آموختم
خاکدانی مرده ئی افروختم
۶خاکدانی با فروغ و بی فراغ
چهرهٔ او از غلامی داغ داغ
۷آدم او صورت ماهی به شست
آدمی یزدان کشی آدم پرست
۸تا اسیر آب و گل کردی مرا
از طواف او خجل کردی مرا
۹این جهان از نور جان آگاه نیست
این جهان شایان مهر و ماه نیست
۱۰در فضای نیلگون او را بهل
رشتهٔ ما نوریان از وی گسل
۱۱یا مرا از خدمت او واگذار
یا ز خاکش آدم دیگر بیار
۱۲چشم بیدارم کبود و کور به
ای خدا این خاکدان بی نور به
۱۳از غلامی دل بمیرد در بدن
از غلامی روح گردد بار تن
۱۴از غلامی ضعف پیری در شباب
از غلامی شیر غاب افکنده ناب
۱۵از غلامی بزم ملت فرد فرد
این و آن با این و آن اندر نبرد
۱۶آن یکی اندر سجود این در قیام
کاروبارش چون صلوة بی امام
۱۷در فتد هر فرد با فردی دگر
هر زمان هر فرد را دردی دگر
۱۸از غلامی مرد حق زنار بند
از غلامی گوهرش ناارجمند
۱۹شاخ او بی مهرگان عریان ز برگ
نیست اندر جان او جز بیم مرگ
۲۰کور ذوق و نیش را دانسته نوش
مرده ئی بی مرگ و نعش خود بدوش
۲۱آبروی زندگی در باخته
چون خران با کاه و جو در ساخته
۲۲ممکنش بنگر محال او نگر
رفت و بود ماه و سال او نگر
۲۳روزها در ماتم یکدیگرند
در خرام از ریگ ساعت کمترند
۲۴شوره بوم از نیش کژدم خار خار
مور او اژدر گز و عقرب شکار
۲۵صرصر او آتش دوزخ نژاد
زورق ابلیس را باد مراد
۲۶آتشی اندر هوا غلطیده ئی
شعله ئی در شعله ئی پیچیده ئی
۲۷آتشی از دود پیچان تلخ پوش
آتشی تندر غو و دریا خروش
۲۸در کنارش مارها اندر ستیز
مارها با کفچه های زهر ریز
۲۹شعله اش گیرنده چون کلب عقور
هولناک و زنده سوز و مرده نور
۳۰در چنین دشت بلا صد روزگار
خوشتر از محکومی یک دم شمار
۳۱