گرچه جنت از تجلی های اوست
جان نیاساید به جز دیدار دوست
۱ما ز اصل خویشتن در پرده ایم
طائریم و آشیان گم کرده ایم
۲علم اگر کج فطرت و بد گوهر است
پیش چشم ما حجاب اکبر است
۳علم را مقصود اگر باشد نظر
می شود هم جاده و هم راهبر
۴می نهد پیش تو از قشر وجود
تا تو پرسی چیست راز این نمود
۵جاده را هموار سازد اینچین
شوق را بیدار سازد اینچنین
۶درد و داغ و تاب و تب بخشد ترا
گریه های نیم شب بخشد ترا
۷علم تفسیر جهان رنگ و بو
دیده و دل پرورش گیرد ازو
۸بر مقام جذب و شوق آرد ترا
باز چون جبریل بگذارد ترا
۹عشق کس را کی بخلوت می برد
او ز چشم خویش غیرت می برد
۱۰اول او هم رفیق و هم طریق
آخر او راه رفتن بی رفیق
۱۱در گذشتم زان همه حور و قصور
زورق جان باختم در بحر نور
۱۲غرق بودم در تماشای جمال
هر زمان در انقلاب و لایزال
۱۳گم شدم اندر ضمیر کائنات
چون رباب آمد بچشم من حیات
۱۴آنکه هر تارش رباب دیگری
هر نوا از دیگری خونین تری
۱۵ما همه یک دودمان نار و نور
آدم و مهر و مه و جبریل و حور
۱۶پیش جان آئینه ئی آویختند
حیرتی را با یقین آمیختند
۱۷صبح امروزی که نورش ظاهر است
در حضورش دوش و فردا حاضر است
۱۸حق هویدا با همه اسرار خویش
با نگاه من کند دیدار خویش
۱۹دیدنش افزودن بی کاستن
دیدنش از قبر تن برخاستن
۲۰عبد و مولا در کمین یکدگر
هر دو بیتاب اند از ذوق نظر
۲۱زندگی هر جا که باشد جستجوست
حل نشد این نکته من صیدم که اوست
۲۲عشق جان را لذت دیدار داد
با زبانم جرأت گفتار داد
۲۳ای دو عالم از تو با نور و نظر
اندکی آن خاکدانی را نگر
۲۴بندهٔ آزاد را ناسازگار
بر دمد از سنبل او نیش خار
۲۵غالبان غرق اند در عیش و طرب
کار مغلوبان شمار روز و شب
۲۶از ملوکیت جهان تو خراب
تیره شب در آستین آفتاب
۲۷دانش افرنگیان غارتگری
دیر ها خیبر شد از بی حیدری
۲۸آنکه گوید لااله بیچاره ایست
فکرش از بی مرکزی آواره ایست
۲۹چار مرگ اندر پی این دیر میر
سود خوار و والی و ملا و پیر
۳۰اینچنین عالم کجا شایان تست
آب و گل داغی که بر دامان تست
۳۱کلک حق از نقشهای خوب و زشت
هر چه ما را سازگار آمد نوشت
۳۳چیست بودن دانی ای مرد نجیب؟
از جمال ذات حق بردن نصیب
۳۴آفریدن جستجوی دلبری
وانمودن خویش را بر دیگری
۳۵اینهمه هنگامه های هست و بود
بی جمال ما نیاید در وجود
۳۶زندگی هم فانی و هم باقی است
این همه خلاقی و مشتاقی است
۳۷زنده ئی؟ مشتاق شو خلاق شو
همچو ما گیرندهٔ آفاق شو
۳۸در شکن آنرا که ناید سازگار
از ضمیر خود دگر عالم بیار
۳۹بندهٔ آزاد را آید گران
زیستن اندر جهان دیگران
۴۰هر که او را قوت تخلیق نیست
پیش ما جز کافر و زندیق نیست
۴۱از جمال ما نصیب خود نبرد
از نخیل زندگانی بر نخورد
۴۳مرد حق برنده چون شمشیر باش
خود جهان خویش را تقدیر باش
۴۴چیست آئین جهان رنگ و بو
جز که آب رفته می ناید بجو
۴۶زندگانی را سر تکرار نیست
فطرت او خوگر تکرار نیست
۴۷زیر گردون رجعت او را نارواست
چون ز پا افتاد قومی برنخاست
۴۸ملتی چون مرد ، کم خیزد ز قبر
چارهٔ او چیست غیر از قبر و صبر
۴۹زندگانی نیست تکرار نفس
اصل او از حی و قیوم است و بس
۵۱قرب جان با آنکه گفت «انی قریب»
از حیات جاودان بردن نصیب
۵۲فرد از توحید لاهوتی شود
ملت از توحید جبروتی شود
۵۳بایزید و شبلی و بوذر ازوست
امتان را طغرل و سنجر ازوست
۵۴بی تجلی نیست آڈم را ثبات
جلوهٔ ما فرد و ملت را حیات
۵۵هر دو از توحید می گیرد کمال
زندگی این را جلال ، آنرا جمال
۵۶این سلیمانی است آن سلمانی است
آن سراپا فقر و این سلطانی است
۵۷آن یکی را بیند ، این گردد یکی
در جهان با آن نشین با این بزی
۵۸چیست ملت ایکه گوئی لااله
با هزاران چشم بودن یک نگه
۵۹اهل حق را حجت و دعوی یکیست
خیمه های ما جدا دلها یکی است
۶۰ذره ها از یک نگاه آفتاب
یک نگه شو تا شود حق بی حجاب
۶۱یک نگاهی را بچشم کم مبین
از تجلی های توحید است این
۶۲ملتی چون می شود توحید مست
قوت و جبروت می آید بدست
۶۳روح ملت را وجود از انجمن
روح ملت نیست محتاج بدن
۶۴تا وجودش را نمود از صحبت است
مرد چون شیرازهٔ صحبت شکست
۶۵مرده ئی از یک نگاهی زنده شو
بگذر از بی مرکزی پاینده شو
۶۶وحدت افکار و کردار آفرین
تا شوی اندر جهان صاحب نگین
۶۷من کیم تو کیستی عالم کجاست
در میان ما و تو دوری چراست
۶۹من چرا در بند تقدیرم بگوی
تو نمیری من چرا میرم بگوی
۷۰بوده ئی اندر جهان چار سو
هر که گنجد اندرو میرد درو
۷۲زندگی خواهی خودی را پیش کن
چار سو را غرق اندر خویش کن
۷۳باز بینی من کیم تو کیستی
در جهان چون مردی و چون زیستی
۷۴پوزش این مرد نادان در پذیر
پرده را از چهرهٔ تقدیر گیر
۷۶انقلاب روس و آلمان دیده ام
شور در جان مسلمان دیده ام
۷۷دیده ام تدبیر های غرب و شرق
وانما تقدیر های غرب و شرق
۷۸ناگهان دیدم جهان خویش را
آن زمین و آسمان خویش را
۸۰غرق در نور شفق گون دیدمش
سرخ مانند طبر خون دیدمش
۸۱زان تجلی ها که در جانم شکست
چون کلیم الله فتادم جلوه مست
۸۲نور او هر پردگی را وانمود
تاب گفتار از زبان من ربود
۸۳از ضمیر عالم بی چند و چون
یک نوای سوزناک آمد برون
۸۴«بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو
که نیرزد بجوی اینهمه دیرینه و نو
۸۵آن نگینی که تو با اهرمنان باخته ئی
هم به جبریل امینی نتوان کرد گرو
۸۶زندگی انجمن آرا و نگهدار خود است
ای که در قافله ئی ، بی همه شو با همه رو
۸۷تو فروزنده تر از مهر منیر آمده ئی
آنچنان زی که بهر ذره رسانی پرتو
۸۸چون پرکاه که در رهگذر باد افتاد
رفت اسکندر و دارا و قباد و خسرو
۸۹از تنک جامی تو میکده رسوا گردید
شیشه ئی گیر و حکیمانه بیاشام و برو»
۹۰