از تو خواهم سر یزدان را کلید
طاعت از ما جست و شیطان آفرید
۲زشت و ناخوش را چنان آراستن
در عمل از ما نکوئی خواستن
۳از تو پرسم این فسون سازی که چه
با قمار بدنشین بازی که چه
۴مشت خاک و این سپهر گرد گرد
خود بگو می زیبدش کاری که کرد
۵کار ما ، افکار ما ، آزار ما
دست با دندان گزیدن کار ما
۶بنده ئی کز خویشتن دارد خبر
آفریند منفعت را از ضرر
۸بزم با دیو است آدم را وبال
رزم با دیو است آدم را جمال
۹خویش را بر اهرمن باید زدن
تو همه تیغ آن همه سنگ فسن
۱۰تیز تر شو تا فتد ضرب تو سخت
ورنه باشی در دو گیتی تیره بخت
۱۱زیر گردون آدم آدم را خورد
ملتی بر ملتی دیگر چرد
۱۳جان ز اهل خطه سوزد چون سپند
خیزد از دل ناله های دردمند
۱۴زیرک و دراک و خوش گل ملتی است
در جهان تر دستی او آیتی است
۱۵ساغرش غلطنده اندر خون اوست
در نی من ناله از مضمون اوست
۱۶از خودی تا بی نصیب افتاده است
در دیار خود غریب افتاده است
۱۷دستمزد او بدست دیگران
ماهی رودش به شست دیکران
۱۸کاروانها سوی منزل گام گام
کار او نا خوب و بی اندام و خام
۱۹از غلامی جذبه های او بمرد
آتشی اندر رگ تاکش فسرد
۲۰تا نپنداری که بود است اینچین
جبهه را همواره سود است اینچنین
۲۱در زمانی صف شکن هم بوده است
چیره و جانباز و پر دم بوده است
۲۲کوههای خنگ سار او نگر
آتشین دست چنار او نگر
۲۳در بهاران لعل میریزد ز سنگ
خیزد از خاکش یکی طوفان رنگ
۲۴لکه های ابر در کوه و دمن
پنبه پران از کمان پنبه زن
۲۵کوه و دریا و غروب آفتاب
من خدارا دیدم آنجا بی حجاب
۲۶با نسیم آواره بودم در نشاط
«بشنو از نی» می سرودم در نشاط
۲۷مرغکی می گفت اندر شاخسار
با پشیزی می نیرزد این بهار
۲۸لاله رست و نرگس شهلا دمید
باد نو روزی گریبانش درید
۲۹عمرها بالید ازین کوه و کمر
نستر از نور قمر پاکیزه تر
۳۰عمر ها گل رخت بر بست و گشاد
خاک ما دیگر شهاب الدین نزاد
۳۱نالهٔ پر سوز آن مرغ سحر
داد جانم را تب و تاب دگر
۳۲تا یکی دیوانه دیدم در خروش
آنکه برد از من متاع صبر و هوش
۳۳«بگذر ز ما و نالهٔ مستانه ئی مجوی
بگذر ز شاخ گل که طلسمی است رنگ و بوی
۳۴گفتی که شبنم از ورق لاله می چکد
غافلی دلی است اینکه بگرید کنار جوی
۳۵این مشت پر کجا و سرود اینچنین کجا
روح غنی است ماتمی مرگ آرزوی
۳۶باد صبا اگر به جنیوا گذر کنی،
حرفی ز ما به مجلس اقوام باز گوی
۳۷دهقان و کشت و جوی و خیابان فروختند
قومی فروختند و چه ارزان فروختند»
۳۸با تو گویم رمز باریک ای پسر
تن همه خاک است و جان والا گهر
۴۰جسم را از بهر جان باید گداخت
پاک را از خاک می باید شناخت
۴۱گر ببری پارهٔ تن را ز تن
رفت از دست تو آن لخت بدن
۴۲لیکن آن جانی که گردد جلوه مست
گر ز دست او را دهی آید بدست
۴۳جوهرش با هیچ شی مانند نیست
هست اندر بند و اندر بند نیست
۴۴گر نگهداری بمیرد در بدن
ور بیفشانی ، فروغ انجمن
۴۵چیست جان جلوه مست ای مرد راد
چیست جان دادن ز دست ایمرد راد
۴۶چیست جان دادن بحق پرداختن
کوه را با سوز جان بگداختن
۴۷جلوه مستی خویش را دریافتن
در شبان چون کوکبی بر تافتن
۴۸خویش را نایافتن نابودن است
یافتن خود را بخود بخشودن است
۴۹هر که خود را دید و غیر از خود ندید
رخت از زندان خود بیرون کشید
۵۰جلوه بد مستی که بیند خویش را
خوشتر از نوشینه داند نیش را
۵۱در نگاهش جان چو باد ارزان شود
پیش او زندان او لرزان شود
۵۲تیشهٔ او خاره را بر می درد
تا نصیب خود ز گیتی می برد
۵۳تا ز جان بگذشت جانش جان اوست
ورنه جانش یکدو دم مهمان اوست
۵۴گفته ئی از حکمت زشت و نکوی
پیر دانا نکتهٔ دیگر بگوی
۵۶مرشد معنی نگاهان بوده ئی
محرم اسرار شاهان بوده ئی
۵۷ما فقیر و حکمران خواهد خراج
چیست اصل اعتبار تخت و تاج
۵۸اصل شاهی چیست اندر شرق و غرب
یا رضای امتان یا حرب و ضرب
۶۰فاش گویم با تو ای والا مقام
باج را جز با دو کس دادن حرام
۶۱یا «اولی الامری» که «منکم» شأن اوست
آیهٔ حق حجت و برهان اوست
۶۲یا جوانمردی چو صرصر تند خیز
شهر گیر و خویش باز اندر ستیز
۶۳روز کین کشور گشا از قاهری
روز صلح از شیوه های دلبری
۶۴می توان ایران و هندوستان خرید
پادشاهی را ز کس نتوان خرید
۶۵جام جم را ای جوان باهنر
کس نگیرد از دکان شیشه گر
۶۶ور بگیرد مال او جز شیشه نیست
شیشه را غیر از شکستن پیشه نیست
۶۷هند را این ذوق آزادی که داد
صید را سودای صیادی که داد
۶۹آن برهمن زادگان زنده دل
لالهٔ احمر ز روی شان خجل
۷۰تیزبین و پخته کار و سخت کوش
از نگاهشان فرنگ اندر خروش
۷۱اصلشان از خاک دامنگیر ماست
مطلع این اختران کشمیر ماست
۷۲خاک ما را بی شرر دانی اگر
بر درون خود یکی بگشا نظر
۷۳اینهمه سوزی که داری از کجاست
این دم باد بهاری از کجاست
۷۴این همان باد است کز تأثیر او
کوهسار ما بگیرد رنگ و بو
۷۵هیچ میدانی که روزی در ولر
موجه ئی می گفت با موج دگر
۷۶چند در قلزم به یکدیگر زنیم
خیز تا یک دم بساحل سر زنیم
۷۷زادهٔ ما یعنی آن جوی کهن
شور او در وادی و کوه و دمن
۷۸هر زمان بر سنگ ره خود را زند
تا بنای کوه را بر می کند
۷۹آن جوان کو شهر و دشت و در گرفت
پرورش از شیر صد مادر گرفت
۸۰سطوت او خاکیان را محشری است
این همه از ماست، نی از دیگری است
۸۱زیستن اندر حد ساحل خطاست
ساحل ما سنگی اندر راه ماست
۸۲با کران در ساختن مرگ دوام
گرچه اندر بحر غلتی صبح و شام
۸۳زندگی جولان میان کوه و دشت
ای خنک موجی که از ساحل گذشت
۸۴ایکه خواندی خط سیمای حیات
ای به خاور داده غوغای حیات
۸۵ای ترا آهی که می سوزد جگر
تو ازو بیتاب و ما بیتاب تر
۸۶ای ز تو مرغ چمن را های و هو
سبزه از اشک تو می گیرد وضو
۸۷ایکه از طبع تو کشت گل دمید
ای ز امید تو جانها پر امید
۸۸کاروانها را صدای تو درا
تو ز اهل خطه نومیدی چرا
۸۹دل میان سینهٔ شان مرده نیست
اخگر شان زیر یخ افسرده نیست
۹۰باش تا بینی که بی آواز صور
ملتی بر خیزد از خاک قبور
۹۱غم مخور ای بندهٔ صاحب نظر
بر کش آن آهی که سوزد خشک و تر
۹۲شهر ها زیر سپهر لاجورد
سوخت از سوز دل درویش مرد
۹۳سلطنت نازکتر آمد از حباب
از دمی او را توان کردن خراب
۹۴از نوا تشکیل تقدیر امم
از نوا تخریب و تعمیر امم
۹۵نشتر تو گرچه در دلها خلید
مر ترا چونانکه هستی کس ندید
۹۶پردهٔ تو از نوای شاعری است
آنچه گوئی ماورای شاعری است
۹۷تازه آشوبی فکن اندر بهشت
یک نوا مستانه زن اندر بهشت
۹۸با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن
چون پخته شوی خود را بر سلطنت جم زن
۱۰۰گفتند جهان ما آیا بتو می سازد
گفتم که نمی سازد گفتند که برهم زن
۱۰۱در میکده ها دیدم شایسته حریفی نیست
با رستم دستان زن با مغبچه ها کم زن
۱۰۲ای لاله صحرائی تنها نتوانی سوخت
این داغ جگر تابی بر سینه آدم زن
۱۰۳تو سوز درون او تو گرمی خون او
باور نکنی چاکی در پیکر عالم زن
۱۰۴عقل است چراغ تو در راهگذاری نه
عشق است ایاغ تو با بندهٔ محرم زن
۱۰۵لخت دل پر خونی از دیده فرو ریزم
لعلی ز بدخشانم بردار و بخاتم زن
۱۰۶