هر کجا استیزه ی بود و نبود
کس نداند سر این چرخ کبود
۱هر کجا مرگ آورد پیغام زیست
ایخوش آنمردی که داند مرگ چیست
۲هر کجا مانند باد ارزان حیات
بی ثبات و با تمنای ثبات
۳چشم من صد عالم شش روزه دید
تا حد این کائنات آمد پدید
۴هر جهان را ماه و پروینی دگر
زندگی را رسم و آئینی دگر
۵وقت هر عالم روان مانند زو
دیر یاز اینجا و آنجا تند رو
۶سال ما اینجا مهی آنجا دمی
بیش این عالم به آن عالم کمی
۷عقل ما اندر جهانی ذوفنون
در جهان دیگری خوار و زبون
۸بر ثغور این جهان چون و چند
بود مردی با صدای دردمند
۹دیدهٔ او از عقابان تیز تر
طلعت او شاهد سوز جگر
۱۰دمبدم سوز درون او فزود
بر لبش بیتی که صد بارش سرود
۱۱«نه جبریلی نه فردوسی نه حوری نی خداوندی
کف خاکی که میسوزد ز جان آرزومندی»
۱۲من به رومی گفتم این دیوانه کیست
گفت« این فرزانهٔ المانوی ست
۱۳در میان این دو عالم جای اوست
نغمهٔ دیرینه اندر نای اوست
۱۴باز این حلاج بی دار و رسن
نوع دیگر گفته آن حرف کهن
۱۵حرف او بی باک و افکارش عظیم
غربیان از تیغ گفتارش دو نیم
۱۶همنشین بر جذبه او پی نبرد
بندهٔ مجذوب را مجنون شمرد
۱۷عاقلان از عشق و مستی بی نصیب
نبض او دادند در دست طبیب
۱۸با پزشکان چیست غیر از ریو و رنگ
وای مجذوبی که زاد اندر فرنگ
۱۹ابن سینا بر بیاضی دل نهد
رگ زند یا حب خواب آور دهد
۲۰بود حلاجی به شهر خود غریب
جان ز ملا برد و کشت او را طبیب
۲۱مرد ره دانی نبود اندر فرنگ
پس فزون شد نغمه اش از تار چنگ
۲۲راهرو را کس نشان از ره نداد
صد خلل در واردات او فتاد
۲۳نقد بود و کس عیار او را نکرد
کاردانی مرد کار او را نکرد
۲۴عاشقی در آه خود گم گشته ئی
سالکی در راه خود گم گشته ئی
۲۵مستی او هر زجاجی را شکست
از خدا ببرید و هم از خود گسست
۲۶خواست تا بیند به چشم ظاهری
اختلاط قاهری با دلبری
۲۷خواست تا از آب و گل آید برون
خوشه ئی کز کشت دل آید برون
۲۸آنچه او جوید مقام کبریاست
این مقام از عقل و حکمت ماوراست
۲۹زندگی شرح اشارات خودی است
لا و الا از مقامات خودی است
۳۰او به لا درماند و تا الا نرفت
از مقام عبده بیگانه رفت
۳۱با تجلی همکنار و بی خبر
دور تر چون میوه از بیخ شجر
۳۲چشم او جز رؤیت آدم نخواست
نعره بیباکانه زد «آدم کجاست»
۳۳ورنه او از خاکیان بیزار بود
مثل موسی طالب دیدار بود
۳۵کاش بودی در زمان احمدی
تا رسیدی بر سرور سرمدی
۳۶عقل او با خویشتن در گفتگوست
تو ره خود رو که راه خود نکوست
۳۷پیش نه گامی که آمد آن مقام
کاندرو بی حرف می روید کلام»
۳۸