در گذشتم از حد این کائنات
پا نهادم در جهان بی جهات
۱بی یمین و بی یسار است این جهان
فارغ از لیل و نهار است این جهان
۲پیش او قندیل ادراکم فسرد
حرف من از هیبت معنی بمرد
۳با زبان آب و گل گفتار جان
در قفس پرواز میآید گران
۴اندکی اندر جهان دل نگر
تا ز نور خود شوی روشن بصر
۵چیست دل یک عالم بی رنگ و بوست
عالم بی رنگ و بو بی چار سوست
۶ساکن و هر لحظه سیار است دل
عالم احوال و افکار است دل
۷از حقایق تا حقایق رفته عقل
سیر او بی جاده و رفتار و نقل
۸صد خیال و هر یک از دیگر جداست
این بگردون آشنا آن نارساست
۹کس نگوید این که گردون آشناست
بر یمین آن خیال نارساست
۱۰یا سروری کاید از دیدار دوست
نیم گامی از هوای کوی اوست
۱۱چشم تو بیدار باشد یا بخواب
دل ببیند بی شعاع آفتاب
۱۲آن جهان را بر جهان دل شناس
من چگویم زانچه ناید در قیاس
۱۳اندر آن عالم جهانی دیگری
اصل او از کن فکانی دیگری
۱۴لازوال و هر زمان نوع دگر
ناید اندر وهم و آید در نظر
۱۵هر زمان او را کمالی دیگری
هر زمان او را جمالی دیگری
۱۶روزگارش بی نیاز از ماه و مهر
گنجد اندر ساحت او نه سپهر
۱۷هر چه در غیب است آید روبرو
پیش از آن کز دل بروید آرزو
۱۸در زبان خود چسان گویم که چیست
این جهان نور و حضور و زندگیست
۱۹لاله ها آسوده در کهسار ها
نهر ها گردنده در گلزار ها
۲۰غنچه های سرخ و اسپید و کبود
از دم قدوسیان او را گشود
۲۱آبها سیمین ، هوا ها عنبرین
قصرها با قبه های زمردین
۲۲خیمه ها یاقوت گون زرین طناب
شاهدان با طلعت آئینه تاب
۲۳گفت رومی «ای گرفتار قیاس
در گذر از اعتبارات حواس
۲۴از تجلی کارهای خوب و زشت
می شود آن دوزخ این گردد بهشت
۲۵این که بینی قصر های رنگ رنگ
اصلش از اعمال و نی از خشت و سنگ
۲۶آنچه خوانی کوثر و غلمان و حور
جلوهٔ این عالم جذب و سرور
۲۷زندگی اینجا ز دیدار است و بس
ذوق دیدار است و گفتار است و بس»
۲۸