شمع جان افسرد در فانوس هند
هندیان بیگانه از ناموس هند
۱مردک نامحرم از اسرار خویش
زخمهٔ خود کم زند بر تار خویش
۲بر زمان رفته می بندد نظر
از تش افسرده میسوزد جگر
۳بند ها بر دست و پای من ازوست
ناله های نارسای من ازوست
۴خویشتن را از خودی پرداخته
از رسوم کهنه زندان ساخته
۵آدمیت از وجودش دردمند
عصر نو از پاک و ناپاکش نژند
۶بگذر از فقری که عریانی دهد
ای خنک فقری که سلطانی دهد
۷الحذر از جبر و هم از خوی صبر
صابر و مجبور را زهر است جبر
۸این به صبر پیهمی خوگر شود
آن به جبر پیهمی خوگر شود
۹هر دو را ذوق ستم گردد فزون
ورد من «یالیت قومی یعلمون»
۱۰کی شب هندوستان آید بروز
مرد جعفر ، زنده روح او هنوز
۱۱تا ز قید یک بدن وا می رهد
آشیان اندر تن دیگر نهد
۱۲گاه او را با کلیسا ساز باز
گاه پیش دیریان اندر نیاز
۱۳دین او آئین او سوداگری است
عنتری اندر لباس حیدری است
۱۴تا جهان رنگ و بو گردد دگر
رسم او آئین او گردد دگر
۱۵پیش ازین چیزی دگر مسجود او
در زمان ما وطن معبود او
۱۶ظاهر او از غم دین دردمند
باطنش چون دیریان زنار بند
۱۷جعفر اندر هر بدن ملت کش است
این مسلمانی کهن ملت کش است
۱۸خند خندان است و با کس یار نیست
مار اگر خندان شود جز مار نیست
۱۹از نفاقش وحدت قومی دونیم
ملت او از وجود او لیم
۲۰ملتی را هر کجا غارتگری است
اصل او از صادقی یا جعفری است
۲۱الامان از روح جعفر الامان
الامان از جعفران این زمان
۲۲