«نی عدم ما را پذیرد نی وجود
وای از بی مهری بود و نبود
۱تا گذشتیم از جهان شرق و غرب
بر در دوزخ شدیم از درد و کرب
۲یک شرر بر صادق و جعفر نزد
بر سر ما مشت خاکستر نزد
۴گفت دوزخ را خس و خاشاک به
شعلهٔ من زین دو کافر پاک به
۵آنسوی نه آسمان رفتیم ما
پیش مرگ ناگهان رفتیم ما
۶گفت «جان سری ز اسرار من است
حفظ جان و هدم تن کار من است
۷جان زشتی گرچه نرزد با دو جو
ایکه از من هدم جان خواهی برو
۸اینچنین کاری نمی آید ز مرگ
جان غداری نیاساید ز مرگ»
۹ای هوای تند ای دریای خون
ای زمین ای آسمان نیلگون
۱۰ای نجوم ای ماهتاب ای آفتاب
ای قلم ای لوح محفوظ ای کتاب
۱۱ای بتان ابیض ای لردان غرب
ای جهانی ، در بغل بی حرب و ضرب
۱۲این جهان بی ابتدا بی انتهاست
بندهٔ غدار را مولا کجاست»
۱۳ناگهان آمد صدای هولناک
سینهٔ صحرا و دریا چاک چاک
۱۴ربط اقلیم بدن از هم گسیخت
دمبدم که پاره بر که پاره ریخت
۱۵کوهها مثل سحاب اندر مرور
انهدام عالمی بی بانگ صور
۱۶برق و تندر از تب و تاب درون
آشیان جستند اندر بحر خون
۱۷موجها پر شور و از خود رفته تر
غرق خون گردید آن کوه و کمر
۱۸آنچه بر پیدا و ناپیدا گذشت
خیل انجم دید و بی پروا گذشت
۱۹