گفتم این کاشانه ئی از لعل ناب
آنکه میگیرد خراج از آفتاب
۱این مقام این منزل این کاخ بلند
حوریان بر درگهش احرام بند
۲ای تو دادی سالکانرا جستجوی
صاحب او کیست با من باز گوی
۳گفت «این کاشانهٔ شرف النساست
مرغ بامش با ملائک هم نواست
۴قلزم ما اینچنین گوهر نزاد
هیچ مادر اینچنین دختر نزاد
۵خاک لاهور از مزارش آسمان
کس نداند راز او را در جهان
۶آن سراپا ذوق و شوق و درد و داغ
حاکم پنجاب را چشم و چراغ
۷آن فروغ دودهٔ عبد الصمد
فقر او نقشی که ماند تا ابد
۸تا ز قرآن پاک می سوزد وجود
از تلاوت یک نفس فارغ نبود
۹در کمر تیغ دو رو ، قرآن بدست
تن بدن هوش و حواس الله مست
۱۰خلوت و شمشیر و قرآن و نماز
ایخوش آن عمری که رفت اندر نیاز
۱۱بر لب او چون دم آخر رسید
سوی مادر دید و مشتاقانه دید
۱۲گفت اگر از راز من داری خبر
سوی این شمشیر و این قرآن نگر
۱۳این دو قوت حافظ یکدیگرند
کائنات زندگی را محورند
۱۴اندرین عالم که میرد هر نفس
دخترت را ایندو محرم بود و بس
۱۵وقت رخصت با تو دارم این سخن
تیغ و قرآن را جدا از من مکن
۱۶دل به آن حرفی که میگویم بنه
قبر من بی گنبد و قندیل به
۱۷مؤمنان را تیغ با قرآن بس است
تربت ما را همین سامان بس است
۱۸عمر ها در زیر این زرین قباب
بر مزارش بود شمشیر و کتاب
۱۹مرقدش اندر جهان بی ثبات
اهل حق را داد پیغام حیات
۲۰تا مسلمان کرد با خود آنچه کرد
گردش دوران بساطش در نورد
۲۱مرد حق از غیر حق اندیشه کرد
شیر مولا روبهی را پیشه کرد
۲۲از دلش تاب و تب سیماب رفت
خود بدانی آنچه بر پنجاب رفت
۲۳خالصه شمشیر و قرآن را ببرد
اندر آن کشور مسلمانی بمرد»
۲۴