این سخن آراستن بیحاصل است
بر نیاید آنچه در قعر دل است
۲گرچه من صد نکته گفتم بی حجاب
نکته ئی دارم که ناید در کتاب
۳گر بگویم می شود پیچیده تر
حرف و صوت او را کند پوشیده تر
۴سوز او را از نگاه من بگیر
یا ز آه صبحگاه من بگیر
۵مادرت درس نخستین با تو داد
غنچهٔ تو از نسیم او گشاد
۶از نسیم او ترا این رنگ و بوست
ای متاع ما بهای تو ازوست
۷دولت جاوید ازو اندوختی
از لب او لااله آموختی
۸ای پسر ذوق نگه از من بگیر
سوختن در لااله از من بگیر
۹لااله گوئی بگو از روی جان
تا ز اندام تو آید بوی جان
۱۰مهر و مه گردد ز سوز لااله
دیده ام این سوز را در کوه و که
۱۱این دو حرف لااله گفتار نیست
لااله جز تیغ بی زنهار نیست
۱۲زیستن با سوز او قهاری است
لااله ضرب است و ضرب کاری است
۱۳مؤمن و پیش کسان بستن نطاق
مؤمن و غداری و فقر و نفاق
۱۴با پشیزی دین و ملت را فروخت
هم متاع خانه و هم خانه سوخت
۱۵لااله اندر نمازش بود و نیست
نازها اندر نیازش بود و نیست
۱۶نور در صوم و صلوت او نماند
جلوه ئی در کائنات او نماند
۱۷آنکه بود الله او را ساز و برگ
فتنهٔ او حب مال و ترس مرگ
۱۸رفت ازو آن مستی و ذوق و سرور
دین او اندر کتاب و او بگور
۱۹صحبتش با عصر حاضر در گرفت
حرف دین را از دو «پیغمبر» گرفت
۲۰آن ز ایران بود و این هندی نژاد
آن ز حج بیگانه و این از جهاد
۲۱تا جهاد و حج نماند از واجبات
رفت جان از پیکر صوم و صلوت
۲۲روح چون رفت از صلوت و از صیام
فرد ناهموار و ملت بی نظام
۲۳سینه ها از گرمی قرآن تهی
از چنین مردان چه امید بهی
۲۴از خودی مرد مسلمان در گذشت
ای خضر دستی که آب از سر گذشت
۲۵سجده ئی کزوی زمین لرزیده است
بر مرادش مهر و مه گردیده است
۲۶سنگ اگر گیرد نشان آن سجود
در هوا آشفته گردد همچو دود
۲۸این زمان جز سر بزیری هیچ نیست
اندر و جز ضعف پیری هیچ نیست
۲۹آن شکوه ربی الاعلی کجاست
این گناه اوست یا تقصیر ماست
۳۰هر کسی بر جادهٔ خود تند رو
ناقهٔ ما بی زمام و هرزه دو
۳۱صاحب قرآن و بی ذوق طلب؟
العجب ثم العجب ثم العجب!
۳۲گر خدا سازد ترا صاحب نظر
روزگاری را که می آید نگر
۳۳عقلها بیباک و دلها بی گداز
چشمها بی شرم و غرق اندر مجاز
۳۴علم و فن دین و سیاست ، عقل و دل
زوج زوج اندر طواف آب و گل
۳۵آسیا آن مرز و بوم آفتاب
غیر بین از خویشتن اندر حجاب
۳۶قلب او بی واردات نو بنو
حاصلش را کس نگیرد باد و جو
۳۷روزگارش اندرین دیرینه دیر
ساکن و یخ بسته و بی ذوق سیر
۳۸صید ملایان و نخچیر ملوک
آهوی اندیشه او لنگ و لوک
۳۹عقل و دین و دانش و ناموس و ننگ
بسته فتراک لردان فرنگ
۴۰تاختم بر عالم افکار او
بر دریدم پردهٔ اسرار او
۴۱در میان سینه دل خون کرده ام
تا جهانش را دگرگون کرده ام
۴۲من بطبع عصر خود گفتم دو حرف
کرده ام بحرین را اندر دو ظرف
۴۳حرف پیچاپیچ و حرف نیش دار
تا کنم عقل و دل مردان شکار
۴۴حرف ته داری باند از فرنگ
نالهٔ مستانه ئی از تار چنگ
۴۵اصل این از ذکر و اصل آن ز فکر
ای تو بادا وارث این فکر و ذکر
۴۶آب جویم از دو بحر اصل من است
فصل من فصل است و هم وصل من است
۴۷تا مزاج عصر من دیگر فتاد
طبع من هنگامهٔ دیگر نهاد
۴۸نوجوانان تشنه لب خالی ایاغ
شسته رو تاریک جان روشن دماغ
۴۹کم نگاه و بی یقین و نا امید
چشم شان اندر جهان چیزی ندید
۵۰ناکسان منکر ز خود مؤمن به غیر
خشت بند از خاکشان معمار دیر
۵۱مکتب از مقصود خویش آگاه نیست
تا بجذب اندرونش راه نیست
۵۲نور فطرت راز جانها پاک شست
یک گل رعنا ز شاخ او نرست
۵۳خشت را معمار ما کج می نهد
خوی بط با بچهٔ شاهین دهد
۵۴علم تا سوزی نگیرد از حیات
دل نگیرد لذتی از واردات
۵۵علم جز شرح مقامات تو نیست
علم جز تفسیر آیات تو نیست
۵۶سوختن میباید اندر نار حس
تا بدانی نقرهٔ خود را ز مس
۵۷علم حق اول حواس آخر حضور
آخر او می نگنجد در شعور
۵۸صد کتاب آموزی از اهل هنر
خوشتر آن درسی که گیری از نظر
۵۹هر کسی زان می که ریزد از نظر
مست می گردد بانداز دگر
۶۰از دم باد سحر میرد چراغ
لاله زان باد سحر ، می در ایاغ
۶۱کم خور و کم خواب و کم گفتار باش
گرد خود گردنده چون پرگار باش
۶۲منکر حق نزد ملا کافر است
منکر خود نزد من کافر تر است
۶۳آن به انکار وجود آمد «عجول،
این «عجول» و هم «ظلوم» و هم «جهول»
۶۴شیوهٔ اخلاص را محکم بگیر
پاک شو از خوف سلطان و امیر
۶۵عدل در قهر و رضا از کف مده
قصد در فقر و غنا از کف مده
۶۶حکم دشوار است تأویلی مجو
جز به قلب خویش قندیلی مجو
۶۷حفظ جانها ذکر و فکر بی حساب
حفظ تنها ضبط نفس اندر شباب
۶۸حاکمی در عالم بالا و پست
جز به حفظ جان و تن ناید بدست
۶۹لذت سیر است مقصود سفر
گر نگه بر آشیان داری مپر
۷۰ماه گردد تا شود صاحب مقام
سیر آدم را مقام آمد حرام
۷۱زندگی جز لذت پرواز نیست
آشیان با فطرت او ساز نیست
۷۲رزق زاغ و کرکس اندر خاک گور
رزق بازان در سواد ماه و هور
۷۳سر دین صدق مقال اکل حلال
خلوت و جلوت تماشای جمال
۷۴در ره دین سخت چون الماس زی
دل بحق بر بند و بی وسواس زی
۷۵سری از اسرار دین بر گویمت
داستانی از مظفر گویمت
۷۶اندر اخلاص عمل فرد فرید
پادشاهی با مقام با یزید
۷۷پیش او اسبی چو فرزندان عزیز
سخت کوش چون صاحب خود در ستیز
۷۸سبزه رنگی از نجیبان عرب
باوفا ، بی عیب ، پاک اندر نسب
۷۹مرد مؤمن را عزیز ای نکته رس
چیست جز قرآن و شمشیر و فرس
۸۰من چه گویم وصف آن خیر الجیاد
کوه و روی آبها رفتی چو باد
۸۱روز هیجا از نظر آماده تر
تند بادی طایف کوه و کمر
۸۲در تک او فتنه های رستخیز
سنگ از ضرب سم او ریز ریز
۸۳روزی آن حیوان چو انسان ارجمند
گشت از درد شکم زار و نژند
۸۴کرد بیطاری علاجش از شراب
اسب شه را وارهاند از پیچ و تاب
۸۵شاه حق بین دیگر آن یکران نخواست
شرع تقوی از طریق ما جداست
۸۶ای ترا بخشد خدا قلب و جگر
طاعت مرد مسلمانی نگر
۸۷دین سراپا سوختن اندر طلب
انتهایش عشق و آغازش ادب
۸۸آبروی گل ز رنگ و بوی اوست
بی ادب ، بی رنگ و بو ، بی آبروست
۸۹نوجوانی را چو بینم بی ادب
روز من تاریک می گردد چو شب
۹۰تاب و تب در سینه افزاید مرا
یاد عهد مصطفی آید مرا
۹۱از زمان خود پشیمان میشوم
در قرون رفته پنهان میشوم
۹۲ستر زن یا زوج یا خاک لحد
ستر مردان حفظ خویش از یار بد
۹۳حرف بد را بر لب آوردن خطاست
کافر و مؤمن همه خلق خداست
۹۴آدمیت ، احترام آدمی
با خبر شو از مقام آدمی
۹۵آدمی از ربط و ضبط تن به تن
بر طریق دوستی گامی بزن
۹۶بندهٔ عشق از خدا گیرد طریق
می شود بر کافر و مؤمن شفیق
۹۷کفر و دین را گیر در پهنای دل
دل اگر بگریزد از دل وای دل
۹۸گرچه دل زندانی آب و گل است
اینهمه آفاق آفاق دل است
۹۹گرچه باشی از خداوندان ده
فقر را از کف مده از کف مده
۱۰۰سوز او خوابیده در جان تو هست
این کهن می از نیاگان تو هست
۱۰۱در جهان جز درد دل سامان مخواه
نعمت از حق خواه و از سلطان مخواه
۱۰۲ای بسا مرد حق اندیش و بصیر
می شود از کثرت نعمت ضریر
۱۰۳کثرت نعمت گداز از دل برد
ناز می آرد نیاز از دل برد
۱۰۴سالها اندر جهان گردیده ام
نم به چشم منعمان کم دیده ام
۱۰۵من فدای آنکه درویشانه زیست
وای آنکو از خدا بیگانه زیست
۱۰۶در مسلمانان مجو آن ذوق و شوق
آن یقین آن رنگ و بو آن ذوق و شوق
۱۰۷عالمان از علم قرآن بی نیاز
صوفیان درنده گرگ و مو دراز
۱۰۸گرچه اندر خانقاهان های و هوست
کو جوانمردی که صهبا در کدوست
۱۰۹هم مسلمانان افرنگی مآب
چشمهٔ کوثر بجویند از سراب
۱۱۰بی خبر از سر دین اند این همه
اهل کین اند اهل کین اند این همه
۱۱۱خیر و خوبی بر خواص آمد حرام
دیده ام صدق و صفا را در عوام
۱۱۲اهل دین را باز دان از اهل کین
هم نشین حق بجو با او نشین
۱۱۳کرکسان را رسم و آئین دیگر است
سطوت پرواز شاهین دیگرست
۱۱۴مرد حق از آسمان افتد چو برق
هیزم او شهر و دشت غرب و شرق
۱۱۵ما هنوز اندر ظلام کائنات
او شریک اهتمام کائنات
۱۱۶او کلیم و او مسیح و او خلیل
او محمد او کتاب او جبرئیل
۱۱۷آفتاب کائنات اهل دل
از شعاع او حیات اهل دل
۱۱۸اول اندر نار خود سوزد ترا
باز سلطانی بیاموزد ترا
۱۱۹ما همه با سوز او صاحبدلیم
ورنه نقش باطل آب و گلیم
۱۲۰ترسم این عصری که تو زادی درآن
در بدن غرق است و کم داند ز جان
۱۲۱چون بدن از قحط جان ارزان شود
مرد حق در خویشتن پنهان شود
۱۲۲در نیابد جستجو آن مرد را
گرچه بیند روبرو آن مرد را
۱۲۳تو مگر ذوق طلب از کف مده
گرچه در کار تو افتد صد گره
۱۲۴گر نیابی صحبت مرد خبیر
از اب وجد آنچه من دارم بگیر
۱۲۵پیر رومی را رفیق راه ساز
تا خدا بخشد ترا سوز و گداز
۱۲۶زانکه رومی مغز را داند ز پوست
پای او محکم فتد در کوی دوست
۱۲۷شرح او کردند و او را کس ندید
معنی او چون غزال از ما رمید
۱۲۸رقص تن از حرف او آموختند
چشم را از رقص جان بر دوختند
۱۲۹رقص تن در گردش آرد خاک را
رقص جان برهم زند افلاک را
۱۳۰علم و حکم از رقص جان آید بدست
هم زمین هم آسمان آید بدست
۱۳۱فرد ازوی صاحب جذب کلیم
ملت ازوی وارث ملک عظیم
۱۳۲رقص جان آموختن کاری بود
غیر حق را سوختن کاری بود
۱۳۳تا ز نار حرص و غم سوزد جگر
جان برقص اندر نیاید ای پسر
۱۳۴ضعف ایمانست و دلگیریست غم
نوجوانا «نیمه پیری است غم»
۱۳۵می شناسی حرص «فقر حاضر» است
من غلام آنکه بر خود قاهر است
۱۳۶ای مرا تسکین جان ناشکیب
تو اگر از رقص جان گیری نصیب
۱۳۷سر دین مصطفی گویم ترا
هم به قبر اندر دعا گویم ترا
۱۳۸