در غلامی عشق و مذهب را فراق
انگبین زندگانی بد مذاق
۱عاشقی ، توحید را بر دل زدن
وانگهی خود را بهر مشکل زدن
۲در غلامی عشق جز گفتار نیست
کار ما گفتار ما را یار نیست
۳کاروان شوق بی ذوق رحیل
بی یقین و بی سبیل و بی دلیل
۴دین و دانش را غلام ارزان دهد
تا بدن را زنده دارد جان دهد
۵گرچه بر لبهای او نام خداست
قبلهٔ او طاعت فرمانرواست
۶طاقتی نامش دروغ با فروغ
از بطون او نزاید جز دروغ
۷این صنم تا سجده اش کردی خداست
چون یکی اندر قیام آئی فناست
۸آن خدا نانی دهد جانی دهد
این خدا جانی برد نانی دهد
۹آن خدا یکتا ست این صد پاره ایست
آن همه را چاره این بیچاره ایست
۱۰آن خدا درمان آزار فراق
این خدا اندر کلام او نفاق
۱۱بنده را با خویشتن خوگر کند
چشم و گوش و هوش را کافر کند
۱۲چون بجان عبد خود راکب شود
جان به تن لیکن ز تن غایب شود
۱۳زنده و بیجان چه رازست این نگر
با تو گویم معنی رنگین نگر
۱۴مردن و هم زیستن ای نکته رس
این همه از اعتبارات است و بس
۱۵ماهیان را کوه و صحرا بی وجود
بهر مرغان قعر دریا بی وجود
۱۶مرد کر سوز نوا را مرده ئی
لذت صوت و صدا را مرده ئی
۱۷پیش چنگی مست و مسرور است کور
پیش رنگی زنده در گور است کور
۱۸روح با حق زنده و پاینده ایست
ورنه این را مرده آن را زنده ایست
۱۹آنکه حی لایموت آمد حق است
زیستن باحق حیات مطلق است
۲۰هر که بی حق زیست جز مردار نیست
گرچه کس در ماتم او زار نیست
۲۱از نگاهش دیدنی ها در حجاب
قلب او بی ذوق و شوق انقلاب
۲۲سوز مشتاقی به کردارش کجا
نور آفاقی به گفتارش کجا
۲۳مذهب او تنگ چون آفاق او
از عشا تاریک تر اشراق او
۲۴زندگی بار گران بر دوش او
مرگ او پروردهٔ آغوش او
۲۵عشق را از صحبتش آزار ها
از دمش افسرده گردد نار ها
۲۶نزد آن کرمی که از گل بر نخاست
مهر و ماه و گنبد گردان کجاست
۲۷از غلامی ذوق دیداری مجوی
از غلامی جان بیداری مجوی
۲۸دیدهٔ او محنت دیدن نبرد
در جهان خورد و گران خوابید و مرد
۲۹حکمران بگشایدش بندی اگر
می نهد بر جان او بندی دگر
۳۰سازد آئینی گره اندر گره
گویدش می پوش ازین آئین زره
۳۱ریز پیز قهر و کین بنمایدش
بیم مرگ ناگهان افزایدش
۳۲تا غلام از خویش گردد ناامید
آرزو از سینه گردد ناپدید
۳۳گاه او را خلعت زیبا دهد
هم زمام کار در دستش نهد
۳۴مهره را شاطر ز کف بیرون جهاند
بیذق خود را به فرزینی رساند
۳۵نعمت امروز را شیداش کرد
تا به معنی منکر فرداش کرد
۳۶تن ستبر از مستی مهر ملوک
جان پاک از لاغری مانند دوک
۳۷گردد ار زار و زبون یک جان پاک
به که گردد قریهٔ تن ها هلاک
۳۸بند بر پا نیست بر جان و دل است
مشکل اندر مشکل اندر مشکل است
۳۹