یک زمان با رفتگان صحبت گزین
صنعت آزاد مردان هم ببین
۱خیز و کار ایبک و سوری نگر
وا نما چشمی اگر داری جگر
۲خویش را از خود برون آورده اند
این چنین خود را تماشا کرده اند
۳سنگها با سنگها پیوسته اند
روزگاری را به آنی بسته اند
۴دیدن او پخته تر سازد ترا
در جهان دیگر اندازد ترا
۵نقش سوی نقشگر می آورد
از ضمیر او خبر می آورد
۶همت مردانه و طبع بلند
در دل سنگ این دو لعل ارجمند
۷سجده گاه کیست این از من مپرس
بی خبر روداد جان از تن مپرس
۸وای من از خویشتن اندر حجاب
از فرات زندگی ناخورده آب
۹وای من از بیخ و بن بر کنده ئی
از مقام خویش دور افکنده ئی
۱۰محکمی ها از یقین محکم است
وای من شاخ یقینم بی نم است
۱۱در من آن نیروی الا الله نیست
سجده ام شایان این درگاه نیست
۱۲یک نظر آن گوهر نابی نگر
تاج را در زیر مهتابی نگر
۱۳مرمرش ز آب روان گردنده تر
یک دم آنجا از ابد پاینده تر
۱۴عشق مردان سر خود را گفته است
سنگ را با نوک مژگان سفته است
۱۵عشق مردان پاک و رنگین چون بهشت
می گشاید نغمه ها از سنگ و خشت
۱۶عشق مردان نقد خوبان را عیار
حسن را هم پرده در هم پرده دار
۱۷همت او آنسوی گردون گذشت
از جهان چند و چون بیرون گذشت
۱۸زانکه در گفتن نیاید آنچه دید
از ضمیر خود نقابی بر کشید
۱۹از محبت جذبه ها گردد بلند
ارج می گیرد ازو ناارجمند
۲۰بی محبت زندگی ماتم همه
کاروبارش زشت و نامحکم همه
۲۱عشق صیقل می زند فرهنگ را
جوهر آئینه بخشد سنگ را
۲۲اهل دل را سینهٔ سینا دهد
با هنرمندان ید بیضا دهد
۲۳پیش او هر ممکن و موجود مات
جمله عالم تلخ و او شاخ نبات
۲۴گرمی افکار ما از نار اوست
آفریدن جان دمیدن کار اوست
۲۵عشق مور و مرغ و آدم را بس است
«عشق تنها هر دو عالم را بس است»
۲۶دلبری بی قاهری جادوگری است
دلبری با قاهری پیغمبری است
۲۷هر دو را در کار ها آمیخت عشق
عالمی در عالمی انگیخت عشق
۲۸