ز جان خاور آن سوز کهن رفت
دمش واماند و جان او ز تن رفت
۱چو تصویری که بی تار نفس زیست
نمی داند که ذوق زندگی چیست
۲دلش از مدعا بیگانه گردید
نی او از نوا بیگانه گردید
۳به طرز دیگر از مقصود گفتم
جواب نامهٔ محمود گفتم
۴ز عهد شیخ تا این روزگاری
نزد مردی بجان ما شراری
۵کفن در بر بخاکی آرمیدیم
ولی یک فتنهٔ محشر ندیدیم
۶گذشت از پیش آن دانای تبریز
قیامتها که رست از کشت چنگیز
۷نگاهم انقلابی دیگری دید
طلوع آفتابی دیگری دید
۸گشودم از رخ معنی نقابی
بدست ذره دادم آفتابی
۹نپنداری که من بی باده مستم
مثال شاعران افسانه بستم
۱۰نبینی خیر از آن مرد فرو دست
که بر من تهمت شعر و سخن بست
۱۱بکوی دلبران کاری ندارم
دل زاری غم یاری ندارم
۱۲نه خاک من غبار رهگذاری
نه در خاکم دل بی اختیاری
۱۳به جبریل امین همداستانم
رقیب و قاصد و دربان ندانم
۱۴مرا با فقر سامان کلیم است
فر شاهنشهی زیر گلیم است
۱۵اگر خاکم به صحرائی نگنجم
اگر آبم به دریائی نگنجم
۱۶دل سنگ از زجاج من بلرزد
یم افکار من ساحل نورزد
۱۷نهان تقدیر ها در پردهٔ من
قیامت ها بغل پروردهٔ من
۱۸دمی در خویشتن خلوت گزیدم
جهانی لازوالی آفریدم
۱۹«مرا زین شاعری خود عار ناید
که در صد قرن یک عطار ناید»
۲۰بجانم رزم مرگ و زندگانی است
نگاهم بر حیات جاودانی است
۲۱ز جان خاک ترا بیگانه دیدم
به اندام تو جان خود دمیدم
۲۲از آن ناری که دارم داغ داغم
شب خود را بیفروز از چراغم
۲۳بخاک من دلی چون دانه کشتند
به لوح من خط دیگر نوشتند
۲۴مرا ذوق خودی چون انگبین است
چه گویم واردات من همین است
۲۵نخستین کیف او را آزمودم
دگر بر خاوران قسمت نمودم
۲۶اگر این نامه را جبریل خواند
چو گرد آن نور ناب از خود فشاند
۲۷بنالد از مقام و منزل خویش
به یزدان گوید از حال دل خویش
۲۸تجلی را چنان عریان نخواهم
نخواهم جز غم پنهان نخواهم
۲۹گذشم از وصال جاودانی
که بینم لذت آه و فغانی
۳۰مرا ناز و نیاز آدمی ده
به جان من گداز آدمی ده
۳۱نخست از فکر خویشم در تحیر
چه چیز است آنکه گویندش تفکر
۳۳کدامین فکر ما را شرط راه است
چرا گه طاعت و گاهی گناه است
۳۴درون سینهٔ آدم چه نور است
چه نور است این که غیب او حضور است
۳۶من او را ثابت سیار دیدم
من او را نور دیدم نار دیدم
۳۷گهی نازش ز برهان و دلیل است
گهی نورش ز جان جبرئیل است
۳۸چه نوری جان فروزی سینه تابی
نیرزد با شعاعش آفتابی
۳۹بخاک آلوده و پاک از مکان است
به بند روز و شب پاک از زمان است
۴۰شمار روزگارش از نفس نیست
چنین جوینده و یابنده کس نیست
۴۱گهی وامانده و ساحل مقامش
گهی دریای بی پایان بجامش
۴۲همین دریا همین چوب کلیم است
که از وی سینه دریا دو نیم است
۴۳غزالی مرغزارش آسمانی
خورد آبی ز جوی کهکشانی
۴۴زمین و آسمان او را مقامی
میان کاروان تنها خرامی
۴۵ز احوالش جهان ظلمت و نور
صدای صور و مرگ و جنت و حور
۴۶ازو ابلیس و آدم را نمودی
ازو ابلیس و آدم را گشودی
۴۷نگه از جلوهٔ او ناشکیب است
تجلی های او یزدان فریب است
۴۸به چشمی خلوت خود را ببیند
به چشمی جلوت خود را ببیند
۴۹اگر یک چشم بر بندد گناهی است
اگر با هر دو بیند شرط راهی است
۵۰ز جوی خویش بحری آفریند
گهر گردد به قعر خود نشیند
۵۱همان دم صورت دیگر پذیرد
شود غواص و خود را باز گیرد
۵۲درو هنگامه های بی خروش است
درو رنگ و صدا بی چشم و گوش است
۵۳درون شیشهٔ او روزگار است
ولی بر ما بتدریج آشکار است
۵۴حیات از وی بر اندازد کمندی
شود صیاد هر پست و بلندی
۵۵ازو خود را به بند خود در آرد
گلوی ماسوا را هم فشارد
۵۶دو عالم می شود روزی شکارش
فتد اندر کمند تابدارش
۵۷اگر این هر دو عالم را بگیری
همه آفاق میرد ، تو نمیری
۵۸منه پا در بیابان طلب سست
نخستین گیر آن عالم که در تست
۵۹اگر زیری ز خود گیری زبر شو
خدا خواهی بخود نزدیک تر شو
۶۰به تسخیر خود افتادی اگر طاق
ترا آسان شود تسخیر آفاق
۶۱خنک روزی که گیری این جهان را
شکافی سینه نه آسمان را
۶۲گذارد ماه پیش تو سجودی
برو پیچی کمند از موج دودی
۶۳درین دیر کهن آزاد باشی
بتان را بر مراد خود تراشی
۶۴بکف بردن جهان چار سو را
مقام نور و صوت و رنگ و بو را
۶۵فزونش کم کم او بیش کردن
دگرگون بر مراد خویش کردن
۶۶به رنج و راحت او دل نبستن
طلسم نه سپهر او شکستن
۶۷فرورفتن چو پیکان در ضمیرش
ندادن گندم خود با شعیرش
۶۸شکوه خسروی این است این است
همین ملک است کو توام بدین است
۶۹چه بحر است این که علمش ساحل آمد
ز قعر او چه گوهر حاصل آمد
۷۱حیات پر نفس بحر روانی
شعور آگهی او را کرانی
۷۳چه دریائی که ژرف و موج داراست
هزاران کوه و صحرا بر کنار است
۷۴مپرس از موجهای بیقرارش
که هر موجش برون جست از کنارش
۷۵گذشت از بحر و صحرا را نمی داد
نگه را لذت کیف و کمی داد
۷۶هر آن چیزی که آید در حضورش
منور گردد از فیض شعورش
۷۷بخلوت مست و صحبت ناپذیر است
ولی هر شی ز نورش مستنیر است
۷۸نخستین می نماید مستنیرش
کند آخر به آئینی اسیرش
۷۹شعورش با جهان نزدیک تر کرد
جهان او را ز راز او خبر کرد
۸۰خرد بند نقاب از رخ گشودش
ولیکن نطق عریان تر نمودش
۸۱نگنجد اندرین دیر مکافات
جهان او را مقامی از مقامات
۸۲برون از خویش می بینی جهانرا
در و دشت و یم و صحرا و کان را
۸۳جهان رنگ و بو گلدستهٔ ما
ز ما آزاد و هم وابستهٔ ما
۸۴خودی او را بیک تار نگه بست
زمین و آسمان و مهر و مه بست
۸۵دل ما را به او پوشیده راهی است
که هر موجود ممنون نگاهی است
۸۶گر او را کس نبیند زار گردد
اگر بیند ، یم و کهسار گردد
۸۷جهان را فربهی از دیدن ما
نهالش رسته از بالیدن ما
۸۸حدیث ناظر و منظور رازی است
دل هر ذره در عرض نیازی است
۸۹تو ای شاهد مرا مشهود گردان
ز فیض یک نظر موجود گردان
۹۱کمال ذات شی موجود بودن
برای شاهدی مشهود بودن
۹۲زوالش در حضور ما نبودن
منور از شعور ما نبودن
۹۳جهان غیر از تجلی های ما نیست
که بی ما جلوهٔ نور و صدا نیست
۹۴تو هم از صحبتش یاری طلب کن
نگه را از خم و پیچش ادب کن
۹۵«یقین میدان که شیران شکاری
درین ره خواستند از مور یاری»
۹۶بیاری های او از خود خبر گیر
تو جبریل امینی بال و پر گیر
۹۷به بسیاری گشا چشم خرد را
که دریابی تماشای احد را
۹۸نصیبب خود ز بوی پیرهن گیر
به کنعان نکهت از مصر و یمن گیر
۹۹خودی صیاد و نخچیرش مه و مهر
اسیر بند تدبیرش مه و مهر
۱۰۰چو آتش خویش را اندر جهان زن
شبیخون بر مکان و لامکان زن
۱۰۱وصال ممکن و واجب بهم چیست؟
حدیث قرب و بعد و بیش و کم چیست؟
۱۰۳سه پهلو این جهان چون و چند است
خرد کیف و کم او را کمند است
۱۰۵جهان طوسی و اقلیدس است این
پی عقل زمین فرسا بس است این
۱۰۶زمانش هم مکانش اعتباری است
زمین و آسمانش اعتباری است
۱۰۷کمان را زه کن و آماج دریاب
ز حرفم نکتهٔ معراج دریاب
۱۰۸مجو مطلق درین دیر مکافات
که مطلق نیست جز نورالسموات
۱۰۹حقیقت لازوال و لامکان است
مگو دیگر که عالم بیکران است
۱۱۰کران او درون است و برون نیست
درونش پست ، بالا کم فزون نیست
۱۱۱درونش خالی از بالا و زیر است
ولی بیرون او وسعت پذیر است
۱۱۲ابد را عقل ما ناسازگار است
«یکی» از گیر و دار او هزار است
۱۱۳چو لنگ است او سکون را دوست دارد
نبیند مغز و دل بر پوست دارد
۱۱۴حقیقت را چو ما صد پاره کردیم
تمیز ثابت و سیاره کردیم
۱۱۵خرد در لامکان طرح مکان بست
چو زناری زمان را بر میان بست
۱۱۶زمان را در ضمیر خود ندیدم
مه و سال و شب و روز آفریدم
۱۱۷مه و سالت نمی ارزد بیک جو
بحرف «کم لبثتم» غوطه زن شو
۱۱۸بخود رس از سر هنگامه بر خیز
تو خود را در ضمیر خود فرو ریز
۱۱۹تن و جان را دو تا گفتن کلام است
تن و جان را دو تا دیدن حرام است
۱۲۰بجان پوشیده رمز کائنات است
بدن خالی ز احوال حیات است
۱۲۱عروس معنی از صورت حنا بست
نمود خویش را پیرایه ها بست
۱۲۲حقیقت روی خود را پرده باف است
که او را لذتی در انکشاف است
۱۲۳بدن را تا فرنگ از جان جدا دید
نگاهش ملک و دین را هم دو تا دید
۱۲۴کلیسا سبحهٔ پطرس شمارد
که او با حاکمی کاری ندارد
۱۲۵بکار حاکمی مکر و فنی بین
تن بیجان و جان بی تنی بین
۱۲۶خرد را با دل خود همسفر کن
یکی بر ملت ترکان نظر کن
۱۲۷به تقلید فرنگ از خود رمیدند
میان ملک و دین ربطی ندیدند
۱۲۸«یکی» را آنچنان صد پاره دیدیم
عدد بهر شمارش آفریدیم
۱۲۹کهن دیری که بینی مشت خاکست
دمی از سر گذشت ذات پاکست
۱۳۰حکیمان مرده را صورت نگارند
ید موسی دم عیسی ندارند
۱۳۱درین حکمت دلم چیزی ندید است
برای حکمت دیگر تپید است
۱۳۲من این گویم جهان در انقلابست
درونش زنده و در پیچ و تابست
۱۳۳ز اعداد و شمار خویش بگذر
یکی در خود نظر کن پیش بگذر
۱۳۴در آن عالم که جزو از کل فزون است
قیاس رازی و طوسی جنون است
۱۳۵زمانی با ارسطو آشنا باش
دمی با ساز بیکن هم نوا باش
۱۳۶و لیکن از مقامشان گذر کن
مشو گم اندرین منزل سفر کن
۱۳۷به آن عقلی که داند بیش و کم را
شناسد اندرون کان و یم را
۱۳۸جهان چند و چون زیر نگین کن
بگردون ماه و پروین را کمین کن
۱۳۹و لیکن حکمت دیگر بیاموز
رهان خود را از این مکر شب و روز
۱۴۰مقام تو برون از روزگار است
طلب کن آن یمین کو بی یسار است
۱۴۱قدیم و محدث از هم چون جدا شد
که این عالم شد آن دیگر خدا شد
۱۴۳اگر معروف و عارف ذات پاکست
چه سودا در سر این مشت خاکست
۱۴۴خودی را زندگی ایجاد غیر است
فراق عارف و معروف خیر است
۱۴۶قدیم و محدث ما از شمار است
شمار ما طلسم روزگار است
۱۴۷دمادم دوش و فردا می شماریم
به هست و بود و باشد کار داریم
۱۴۸ازو خود را بریدن فطرت ماست
تپیدن نارسیدن فطرت ماست
۱۴۹نه ما را در فراق او عیاری
نه او را بی وصال ما قراری
۱۵۰نه او بی ما نه ، بی او چه حال است
فراق ما فراق اندر وصال است
۱۵۱جدائی خاک را بخشد نگاهی
دهد سرمایه کوهی بکاهی
۱۵۲جدائی عشق را آئینه دار است
جدائی عاشقان را سازگار است
۱۵۳اگر ما زنده ایم از دردمندی است
وگر پاینده ایم از دردمندی است
۱۵۴من و او چیست اسرار الهی است
من و او بر دوام ما گواهی است
۱۵۵بخلوت هم بجلوت نور ذات است
میان انجمن بودن حیات است
۱۵۶محبت دیده ور بی انجمن نیست
محبت خود نگر بی انجمن نیست
۱۵۷به بزم ما تجلی هاست بنگر
جهان ناپید و او پیداست بنگر
۱۵۸در و دیوار و شهر و کاخ و کو نیست
که اینجا هیچکس جز ما و او نیست
۱۵۹گهی خود را ز ما بیگانه سازد
گهی ما را چو سازی می نوازد
۱۶۰گهی از سنگ تصویرش تراشیم
گهی نادیده بر وی سجده پاشیم
۱۶۱گهی هر پردهٔ فطرت دریدیم
جمال یار بیباکانه دیدیم
۱۶۲چه سودا در سر این مشت خاکست
ازین سودا درونش تابناکست
۱۶۳چه خوش سودا که نالد از فراقش
و لیکن هم ببالد از فراقش
۱۶۴فراق او چنان صاحب نظر کرد
که شام خویش را بر خود سحر کرد
۱۶۵خودی را دردمندامتحان ساخت
غم دیرینه را عیش جوان ساخت
۱۶۶گهر ها سلک سلک از چشم تر برد
ز نخل ماتمی شیرین ثمر برد
۱۶۷خودی را تنگ در آغوش کردن
فنا را با بقا هم دوش کردن
۱۶۸محبت در گره بستن مقامات
محبت در گذشتن از نهایات
۱۶۹محبت ذوق انجامی ندارد
طلوع صبح او شامی ندارد
۱۷۰براهش چون خرد پیچ و خمی هست
جهانی در فروغ یکدمی هست
۱۷۱هزاران عالم افتد در ره ما
بپایان کی رسد جولانگه ما
۱۷۲مسافر جاودان زی جاودان میر
جهانی را که پیش آید فراگیر
۱۷۳به بحرش گم شدن انجام ما نیست
اگر او را تو در گیری فنا نیست
۱۷۴خودی اندر خودی گنجد محال است
خودی را عین خود بودن کمال است
۱۷۵که من باشم مرا از من خبر کن
چه معنی دارد «اندر خود سفر کن»
۱۷۷خودی تعویذ حفظ کائنات است
نخستین پرتو ذاتش حیات است
۱۷۹حیات از خواب خوش بیدار گردد
درونش چون یکی بسیار گردد
۱۸۰نه او را بی نمود ما گشودی
نه ما را بی گشود او نمودی
۱۸۱ضمیرش بحر ناپیدا کناری
دل هر قطره موج بیقراری
۱۸۲سر و برگ شکیبائی ندارد
بجز افراد پیدائی ندارد
۱۸۳حیات آتش خودیها چون شررها
چو انجم ثابت و اندر سفر ها
۱۸۴ز خود نا رفته بیرون غیر بین است
میان انجمن خلوت نشین است
۱۸۵یکی بنگر بخود پیچیدن او
ز خاک پی سپر بالیدن او
۱۸۶نهان از دیده ها در های و هوئی
دمادم جستجوی رنگ و بوئی
۱۸۷ز سوز اندرون در جست و خیز است
به آئینی که با خود در ستیز است
۱۸۸جهان را از ستیز او نظامی
کف خاک از ستیز آئینه فامی
۱۸۹نریزد جز خودی از پرتو او
نخیزد جز گهر اندر زو او
۱۹۰خودی را پیکر خاکی حجاب است
طلوع او مثال آفتاب است
۱۹۱درون سینهٔ ما خاور او
فروغ خاک ما از جوهر او
۱۹۲تو میگوئی مرا از «من» خبر کن
چه معنی دارد «اندر خود سفرکن»؟
۱۹۳ترا گفتم که ربط جان و تن چیست
سفر در خود کن و بنگر که «من »چیست
۱۹۴سفر در خویش زادن بی اب و مام
ثریا را گرفتن از لب بام
۱۹۵ابد بردن بیک دم اضطرابی
تماشا بی شعاع آفتابی
۱۹۶ستردن نقش هر امید و بیمی
زدن چاکی به دریا چون کلیمی
۱۹۷شکستن این طلسم بحر و بر را
ز انگشتی شکافیدن قمر را
۱۹۸چنان باز آمدن از لامکانش
درون سینه او در کف جهانش
۱۹۹ولی این راز را گفتن محال است
که دیدن شیشه و گفتن سفال است
۲۰۰چه گویم از «من» و از توش و تابش
کند« انا عرضنا» بی نقابش
۲۰۱فلک را لرزه بر تن از فر او
زمان و هم مکان اندر بر او
۲۰۲نشیمن را دل آدم نهاد است
نصیب مشت خاکی او فتاد است
۲۰۳جدا از غیر و هم وابستهٔ غیر
گم اندر خویش و هم پیوستهٔ غیر
۲۰۴خیال اندر کف خاکی چسان است
که سیرش بی مکان و بی زمان است
۲۰۵بزندان است و آزاد است این چیست
کمند و صید و صیاد است این چیست
۲۰۶چراغی در میان سینهٔ تست
چه نور است این که در آئینهٔ تست
۲۰۷مشو غافل که تو او را امینی
چه نادانی که سوی خود نبینی
۲۰۸چه جزو است آنکه او از کل فزون است
طریق جستن آن جزو چون است
۲۱۰خودی ز اندازه های ما فزون است
خودی زان کل که تو بینی فزون است
۲۱۲ز گردون بار بار افتد که خیزد
به بحر روزگار افتد که خیزد
۲۱۳جز او در زیر گردون خود نگر کیست؟
به بی بالی چنان پرواز گر کیست؟
۲۱۴به ظلمت مانده و نوری در آغوش
برون از جنت و حوری در آغوش
۲۱۵به آن نطقی دل آویزی که دارد
ز قعر زندگی گوهر بر آرد
۲۱۶ضمیر زندگانی جاودانی است
بچشم ظاهرش بینی زمانی است
۲۱۷به تقدیرش مقام هست و بود است
نمود خویش و حفظ این نمود است
۲۱۸چه میپرسی چه گون است و چه گون نیست
که تقدیر از نهاد او برون نیست
۲۱۹چه گویم از چگون و بی چگونش
برون مجبور و مختار اندرونش
۲۲۰چنین فرمودهٔ سلطان بدر است
که ایمان در میان جبر و قدر است
۲۲۱تو هر مخلوق را مجبور گوئی
اسیر بند نزد و دور گوئی
۲۲۲ولی جان از دم جان آفرین است
به چندین جلوه ها خلوت نشین است
۲۲۳ز جبر او حدیثی در میان نیست
که جان بی فطرت آزاد جان نیست
۲۲۴شبیخون بر جهان کیف و کم زد
ز مجبوری به مختاری قدم زد
۲۲۵چو از خود گرد مجبوری فشاند
جهان خویش را چون ناقه راند
۲۲۶نگردد آسمان بی رخصت او
نتابد اختری بی شفقت او
۲۲۷کند بی پرده روزی مضمرش را
بچشم خویش بیند جوهرش را
۲۲۸قطار نوریان در رهگذار است
پی دیدار او در انتظار است
۲۲۹شراب افرشته از تاکش بگیرد
عیار خویش از خاکش بگیرد
۲۳۰چه پرسی از طریق جستجویش
فرو آرد مقام های و هویش
۲۳۱شب و روزی که داری بر ابد زن
فغان صبحگاهی بر خرد زن
۲۳۲خرد را از حواس آید متاعی
فغان از عشق می گیرد شعاعی
۲۳۳خرد جز را فغان کل را بگیرد
خرد میرد فغان هرگز نمیرد
۲۳۴خرد بهر ابد ظرفی ندارد
نفس چون سوزن ساعت شمارد
۲۳۵تراشد روز ها شب ها سحر ها
نگیرد شعله و چیند شرر ها
۲۳۶فغان عاشقان انجام کاریست
نهان در یکدم او روزگاریست
۲۳۷خودی تا ممکناتش وا نماید
گره از اندرون خود گشاید
۲۳۸از آن نوری که وا بیند نداری
تو او را فانی و آنی شماری
۲۳۹از آن مرگی که میآید چه باک است
خودی چون پخته شد از مرگ پاک است
۲۴۰ز مرگ دیگری لرزد دل من
دل من جان من آب و گل من
۲۴۱ز کار عشق و مستی برفتادن
شرار خود به خاشاکی ندادن
۲۴۲بدست خود کفن بر خود بریدن
بچشم خویش مرگ خویش دیدن
۲۴۳ترا این مرگ هر دم در کمین است
بترس از وی که مرگ ما همین است
۲۴۴کند گور تو اندر پیکر تو
نکیر و منکر او در بر تو
۲۴۵مسافر چون بود رهرو کدام است
کرا گویم که او مرد تمام است
۲۴۷اگرچه چشمی گشائی بر دل خویش
درون سینه بینی منزل خویش
۲۴۹سفر اندر حضر کردن چنین است
سفر از خود بخود کردن همین است
۲۵۰کسی اینجا نداند ما کجائیم
که در چشم مه و اختر نیائیم
۲۵۱مجو پایان که پایانی نداری
بپایان تا رسی جانی نداری
۲۵۲نه ما را پخته پنداری که خامیم
بهر منزل تمام و ناتمامیم
۲۵۳بپایان نارسیدن زندگانی است
سفر ما را حیات جاودانی است
۲۵۴ز ماهی تا به مه جولانگه ما
مکان و هم زمان گرد ره ما
۲۵۵بخود پیچیم و بیتاب نمودیم
که ما موجیم و از قعر وجودیم
۲۵۶دمادم خویش را اندر کمین باش
گریزان از گمان سوی یقین باش
۲۵۷تب و تاب محبت را فنا نیست
یقین و دید را نیز انتها نیست
۲۵۸کمال زندگی دیدار ذات است
طریقش رستن از بند جهات است
۲۵۹چنان با ذات حق خلوت گزینی
ترا او بیند و او را تو بینی
۲۶۰منور شو ز نور «من یرانی»
مژه برهم مزن تو خود نمانی
۲۶۱بخود محکم گذر اندر حضورش
مشو ناپید اندر بحر نورش
۲۶۲نصیب ذره کن آن اضطرابی
که تابد در حریم آفتابی
۲۶۳چنان در جلوه گاه یار میسوز
عیان خود را نهان او را برافروز
۲۶۴کسی کو دید عالم را امام است
من تو ناتمامیم او تمام است
۲۶۵اگر او را نیابی در طلب خیز
اگر یابی به دامانش در آویز
۲۶۶فقیه و شیخ و ملا را مده دست
مرو مانند ماهی غافل از شست
۲۶۷بکار ملک و دین او مرد راهی است
که ما کوریم و او صاحب نگاهی است
۲۶۸مثال آفتاب صبحگاهی
دمد از هر بن مویش نگاهی
۲۶۹فرنگ آئین جمهوری نهاد ست
رسن از گردن دیوی گشادست
۲۷۰نوا بی زخمه و سازی ندارد
ابی طیاره پروازی ندارد
۲۷۱ز باغش کشت ویرانی نکوتر
ز شهر او بیابانی نکوتر
۲۷۲چو رهزن کاروانی در تک و تاز
شکمها بهر نانی در تک و تاز
۲۷۳روان خوابید و تن بیدار گردید
هنر با دین و دانش خوار گردید
۲۷۴خرد جز کافری کافر گری نیست
فن افرنگ جز مردم دری نیست
۲۷۵گروهی را گروهیدر کمین است
خدایش یار اگر کارش چنین است
۲۷۶ز من ده اهل مغرب را پیامی
که جمهور است تیغ بی نیامی
۲۷۷چه شمشیری که جانها می ستاند
تمیز مسلم و کافر نداند
۲۷۸نماند در غلاف خود زمانی
برد جان خود و جان جهانی
۲۷۹کدامی نکته را نطق است اناالحق
چه گوئی هرزه بود آن ٓرمز مطلق
۲۸۱من از رمز اناالحق باز گویم
و گر با هند و ایران راز گویم
۲۸۳مغی در حلقهٔ دیر این سخن گفت
«حیات از خود فریبی خورد و من »گفت
۲۸۴خدا خفت و وجود ما ز خوابش
وجود ما نمود ما ز خوابش
۲۸۵مقام تحت وفوق و چار سو خواب
سکون و سیر و شوق و جستجو خواب
۲۸۶دل بیدار و عقل نکته بین خواب
گمان و فکر و تصدیق و یقین خواب
۲۸۷ترا این چشم بیداری بخواب است
ترا گفتار و کرداری بخواب است
۲۸۸چو او بیدار گردد دیگری نیست
متاع شوق را سوداگری نیست
۲۸۹فروغ دانش ما از قیاس است
قیاس ما ز تقدیر حواس است
۲۹۰چو حس دیگر شد این عالم دگر شد
سکون و سیر و کیف و کم دگر شد
۲۹۱توان گفتن جهان رنگ و بو نیست
زمین و آسمان و کاخ و کو نیست
۲۹۲توان گفتن که خوابی یا فسونی است
حجاب چهره آن بی چگونی است
۲۹۳توان گفتن همه نیرنگ هوش است
فریب پرده های چشم و گوش است
۲۹۴خودی از کائنات رنگ و بو نیست
حواس ما میان ما و او نیست
۲۹۵نگه را در حریمش نیست راهی
کنی خود را تماشا بی نگاهی
۲۹۶حساب روزش از دور فلک نیست
بخود بینی ظن و تخمین و شک نیست
۲۹۷اگر کوئی که «من» وهم و گمان است
نمودش چون نمود این و آن است
۲۹۸بگو با من که دارای گمان کیست
یکی در خود نگر آن بی نشان کیست
۲۹۹جهان پیدا و محتاج دلیلی
نمیآید به فکر جبرئیلی
۳۰۰خودی پنهان ز حجت بی نیاز است
یکی اندیش و دریاب این چه رازست
۳۰۱خودی را حق بدان باطل مپندار
خودی را کشت بی حاصل مپندار
۳۰۲خودی چون پخته گردد لازوالست
فراق عاشقان عین وصالست
۳۰۳شرر را تیز بالی میتوان داد
تپید لایزالی میتوان داد
۳۰۴دوام حق جزای کار او نیست
که او را این دوام از جستجو نیست
۳۰۵دوام آن به که جان مستعاری
شود از عشق و مستی پایداری
۳۰۶وجود کوهسار و دشت و در هیچ
جهان فانی خودی باقی دگر هیچ
۳۰۷دگر از شنکر و منصور کم گوی
خدا را هم براه خویشتن جوی
۳۰۸بخود گم بهر تحقیق خودی شو
انا الحق گوی و صدیق خودی شو
۳۰۹که شد بر سر وحدت واقف آخر؟
شناسای چه آمد عارف آخر؟
۳۱۱ته گردون مقام دلپذیر است
و لیکن مهر و ماهش زود میر است
۳۱۳بدوش شام نعش آفتابی
کواکب را کفن از ماهتابی
۳۱۴پرد کهسار چون ریگ روانی
دگرگون می شود دریا بآنی
۳۱۵گلان را در کمین باد خزان است
متاع کاروان از بیم جان است
۳۱۶ز شبنم لاله را گوهر نماند
دمی ماند دمی دیگر نماند
۳۱۷نوا نشنیده در چنگی بمیرد
شرر ناجسته در سنگی بمیرد
۳۱۸مپرس از من ز عالمگیری مرگ
من و تو از نفس زنجیری مرگ
۳۱۹فنا را بادهٔ هر جام کردند
چه بیدردانه او را عام کردند
۳۲۱تماشا گاه مرگ ناگهان را
جهان ماه و انجم نام کردند
۳۲۲اگر یک زره اش خوی رم آموخت
به افسون نگاهی رام کردند
۳۲۳قرار از ما چه میجوئی که ما را
اسیر گردش ایام کردند
۳۲۴خودی در سینهٔ چاکی نگهدار
ازین کوکب چراغ شام کردند
۳۲۵جهان یکسر مقام آفلین است
درین غربت سرا عرفان همین است
۳۲۶دل ما در تلاش باطلی نیست
نصیب ما غم بی حاصلی نیست
۳۲۷نگه دارند اینجا آرزو را
سرور ذوق و شوق جستجو را
۳۲۸خودی را لازوالی میتوان کرد
فراقی را وصالی میتوان کرد
۳۲۹چراغی از دم گرمی توان سوخت
به سوزن چاک گردون میتوان دوخت
۳۳۰خدای زنده بی ذوق سخن نیست
تجلی های او بی انجمن نیست
۳۳۱که برق جلوهٔ او بر جگر زد؟
که خورد آن باده و ساغر بسر زد
۳۳۲عیار حسن و خوبی از دل کیست؟
مه او در طواف منزل کیست؟
۳۳۳«الست» از خلوت نازی که برخاست
«بلی» از پردهٔ سازی که برخاست
۳۳۴چه آتش عشق در خاکی بر افروخت
هزاران پرده یک آواز ما سوخت
۳۳۵اگر مائیم گردان جام ساقی است
به بزمش گرمی هنگامه باقی است
۳۳۶مرا دل سوخت بر تنهائی او
کنم سامان بزم آرائی او
۳۳۷مثال دانه می کارم خودی را
برای او نگهدارم خودی را
۳۳۸تو شمشیری ز کام خود برون آ
برون آ ، از نیام خود برون آ
۳۴۰نقاب از ممکنات خویش برگیر
مه و خورشید و انجم را به برگیر
۳۴۱شب خود روشن از نور یقین کن
ید بیضا برون از آستین کن
۳۴۲کسی کو دیده را بر دل گشود است
شراری کشت و پروینی درود است
۳۴۳شراری جسته ئی گیر از درونم
که من مانند رومی گرم خونم
۳۴۴وگرنه آتش از تهذیب نوگیر
برون خود بیفروز ، اندرون میر
۳۴۵