شنیدم کوکبی با کوکبی گفت
که در بحریم و پیدا ساحلی نیست
۱سفر اندر سرشت ما نهادند
ولی این کاروان را منزلی نیست
۲اگر انجم همانستی که بود است
ازین دیرینه تابی ها چه سود است
۳گرفتار کمند روزگاریم
خوشا آنکس که محروم وجود است
۴کس این بار گران را برنتابد
ز بود ما نبود جاودان به
۵فضای نیلگونم خوش نیاید
ز اوجش پستی آن خاکدان به
۶خنک انسان که جانش بیقرار است
سوار راهوار روزگار است
۷قبای زندگی بر قامتش راست
که او نو آفرین و تازه کار است
۸