غزالی با غزالی درد دل گفت
ازین پس در حرم گیرم کنامی
۱بصحرا صید بندان در کمین اند
بکام آهو ان صبحی نه شامی
۲امان از فتنهٔ صیاد خواهم
دلی ز اندیشه ها آزاد خواهم
۳رفیقش گفت ای یار خردمند
اگر خواهی حیات اندر خطر زی
۴دمادم خویشتن را بر فسان زن
ز تیغ پاک گوهر تیز تر زی
۵خطر تاب و توان را امتحان است
عیار ممکنات جسم و جان است
۶