فکرم چو به جستجو قدم زد
در دیر شد و در حرم زد
۱در دشت طلب بسی دویدم
دامن چون گرد باد چیدم
۲پویان بی خضر سوی منزل
بر دوش خیال بسته محمل
۳جویای می و شکسته جامی
چون صبح به باد چیده دامی
۴پیچیده بخود چو موج دریا
آواره چو گرد باد صحرا
۵عشق تو دلم ربود ناگاه
از کار گره گشود ناگاه
۶آگاه ز هستی و عدم ساخت
بتخانهٔ عقل را حرم ساخت
۷چون برق به خرمنم گذر کرد
از لذت سوختن خبر کرد
۸سر مست شدم ز پا فتادم
چون عکس ز خود جدا فتادم
۹خاکم به فراز عرش بردی
زان راز که با دلم سپردی
۱۰واصل به کنار کشتیم شد
طوفان جمال زشتیم شد
۱۱جز عشق حکایتی ندارم
پروای ملامتی ندارم
۱۲از جلوهٔ علم بی نیازم
سوزم ، گریم ، تپم ، گدازم
۱۳