جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۱۸٬۰۰۳ نتیجه برای «دم» · صفحهٔ ۲۱۲ از ۱٬۵۰۱
- بخش ۱۴۳ - حکایت امیر و غلامش کی نماز باره بود وانس عظیم داشت در نماز و مناجات با حق جلال الدین محمد مولویسنقر آن دم طاس و مندیلی نکوبرگرفت و رفت با او دو بدو
- بخش ۲۳ - کرامات و نور شیخ عبدالله مغربی قدس الله سره جلال الدین محمد مولویگفت عبدالله شیخ مغربیشصت سال از شب ندیدم من شبی
- بخش ۳۰ - در تفسیر قول رسول علیهالسلام ما مات من مات الا و تمنی ان یموت قبل ما مات ان کان برا لیکون الی وصول البر اعجل و ان کان فاجرا لیقل فجوره جلال الدین محمد مولویگوید آن بد بیخبر میبودهامدم به دم من پرده میافزودهام
- بخش ۲۷ - در بیان آنک صفا و سادگی نفس مطمنه از فکرتها مشوش شود چنانک بر روی آینه چیزی نویسی یا نقش کنی اگر چه پاک کنی داغی بماند و نقصانی جلال الدین محمد مولویحل این اشکال کن گر آدمیخرج این کن دم اگر آدمدمی
- بخش ۵۲ - سبب عداوت عام و بیگانه زیستن ایشان به اولیاء خدا کی بحقشان میخوانند و با آب حیات ابدی جلال الدین محمد مولویکهنه ایشانند و پوسیدهٔ ابدورنه آن دم کهنه را نو میکند
- بخش ۷۸ - جواب گفتن مصطفی علیهالسلام اعتراض کننده را جلال الدین محمد مولویآن شه والنجم و سلطان عبسلب گزید آن سرد دم را گفت بس
- بخش ۱۳۱ - باز آمدن به شرح قصهٔ شاهزاده و ملازمت او در حضرت شاه جلال الدین محمد مولویهیچ ممکن نه ببحثی لب گشودلیک جان با جان دمی خامش نبود
- بخش ۱۱۳ - گواهی دادن دست و پا و زبان بر سر ظالم هم در دنیا جلال الدین محمد مولوینفس تو هر دم بر آرد صد شرارکه ببینیدم منم ز اصحاب نار
- بخش ۱۶۹ - خنده گرفتن آن کنیزک را از ضعف شهوت خلیفه و قوت شهوت آن امیر و فهم کردن خلیفه از خندهٔ کنیزک جلال الدین محمد مولویور خلاف راستی بفریبیمیا بهانهٔ چرب آری تو به دم
- بخش ۶ - حکایت مشورت کردن خدای تعالی در ایجاد خلق جلال الدین محمد مولویبی دماغ و دل پر از فکرت بدندبی سپاه و جنگ بر نصرت زدند
- بخش ۳۸ - داستان آن عجوزه کی روی زشت خویشتن را جندره و گلگونه میساخت و ساخته نمیشد و پذیرا نمیآمد جلال الدین محمد مولویریخت دندانهای سگ چون پیر شدترک مردم کرد و سرگینگیر شد
- بخش ۱۱۱ - حکم کردن داود بر صاحب گاو کی جمله مال خود را به وی ده جلال الدین محمد مولویخاک بر سر کرد و جامه بر دریدکه بههر دَم میکنی ظلمی مزید
