جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۳٬۸۳۷ نتیجه برای «آخر» · صفحهٔ ۲۵۱ از ۳۲۰
- قصیدهٔ شمارهٔ ۱ سعدی شیرازیچندین هزار سکهٔ پیغمبری زدهاول به نام آدم و آخر به مصطفی
- بخش ۵۹ - داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت میراند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر میکرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور و با خر جمع شد بیکدو و هلاک شد به فضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوماند ملعون نهاند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب جلال الدین محمد مولویآخر از استاد باقی را بپرسیا حریصان جمله کورانند و خرس
- فصل پنجاهم - همه چیز را تا نجویی نیابی، جز این دوست را تا نیابی نجویی جلال الدین محمد مولوی… ندان محبوس کردند. هفتهای بر آن بگذشت این مرد به سلطان کس فرستاد که « آخر مرا چه گناه بود؟ و جُرم چیست؟ شاه عالم بفرماید تا بنده را معلوم شود!» سلطان فرمود که او را حاضر کردند. گفت: « ای رندِ بیادب آن سخن را چون گفتی؟ و …
- فصل ششم - پسر اتابک آمد خداوندگار فرمود جلال الدین محمد مولوی… ه تاتار دهیم که دین یک گردد و این دین نو که مسلمانی است برخیزد» گفتم «آخر این دین کی یک بوده است؟ همواره دو و سه بوده است و جنگ و قتال قایم میان ایشان. شما دین را یک چون خواهید کردن؟ یک آنجا شود در قیامت. اما اینجا که دن …
- فصل بیستم - شریفِ پایسوخته گوید: جلال الدین محمد مولویاین سخن سخت رسواست؛ نه مدح شاه است و نه مدح خود. ای مردک! آخر تو را ازین چه ذوق باشد که او از تو مستغنی است؟ این خطاب دوستان نیست؛ این خطاب دشمنان است که دشمن خود گوید که «من از تو فارغم و مستغنی.» اکنون این مسلمان …
- بخش ۸۸ - لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطهٔ عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقة الا زمنة چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی جلال الدین محمد مولویبحث کردند اندرین کار آن دو یارآخر آن بحث آن آمد قرار
- بخش ۲۵ - در کشف حجاب و وصول دوست عطار نیشابوریاگر یکرنگ خواهی شد درین راهدر آخر شاه خواهی بُد در این راه
- (۴) حکایت شه زاده که مرد سرهنگ بر وی عاشق شد عطار نیشابوریزهی شبرنگ و صید آخر که او یافتسوار و صید را الحق نکو یافت
- بخش ۸ - در صفات دل و دیدن اعیان و راز گفتن فرماید عطار نیشابوریتو این دم عقده داری در گذرگاهشوی در آخر خود باز بین راه
- بخش ۳ - در معراج حضرت خاتم صلی الله علیه و آله عطار نیشابوریتوی اول توی آخر چه گویمکه در میدان حضرت همچو گویم
- بخش ۵ - حکایت استاد ترک و پردهبازی او عطار نیشابوریکز تو بستاند به آخر داد خویشپیشتر از وی تو بستان داد خویش
- بخش ۲۱ - فی الصفات عطار نیشابوریجوع چیست اصل دو عالم خوردنستهم ز جوع آخر بزاری مردنست
