جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۷٬۷۶۱ نتیجه برای «آمد» · صفحهٔ ۳۸۳ از ۶۴۷
- بخش ۵ - در چگونگی شبی که پیغمبر بر آسمان بر شد وحشی بافقیبه هر جا آمده در عرصه پوییزمین وآسمان طی کرده گویی
- بخش ۳۱ - در افزونی محبت فرهاد و شور عشق او در فراق شیرین وحشی بافقیاز آن دیر آمد آن مشکو به انجامکه کار او فزودی عشق خود کام
- شیر حکمت از پستان خامه گشادن و طفل فسانه را در مهد خیال پرورش دادن در آغاز حکایت عشقبازی و ابتداء روایت نکته سازی وحشی بافقیزد آتش گرمی خور در جگرشانیکی ویرانه آمد در نظرشان
- بخش ۱۹ - الوقت سیف اقبال لاهوریآمد از صوت و صدا پاک این سخندر نمی آید به ادراک این سخن
- بخش ۲۶ - پیغام افغانی با ملت روسیه اقبال لاهوریرایت حق از ملوک آمد نگونقریه ها از دخل شان خوار و زبون
- بخش ۱۳ - پس چه باید کرد ای اقوام شرق اقبال لاهوریدر ضمیرش انقلاب آمد پدیدشب گذشت و آفتاب آمد پدید
- بخش ۲۸ - حکایت پادشاه غور با روستایی سعدی شیرازیشهنشه نیارست کردن حدیثکه بر وی چه آمد ز خبث خبیث
- بخش ۱۹۷ - جواب گفتن مهمان ایشان را و مثل آوردن بدفع کردن حارس کشت به بانگ دف از کشت شتری را کی کوس محمودی بر پشت او زدندی جلال الدین محمد مولویاندر آن مزرع در آمد آن شترکودک آن طبلک بزد در حفظ بر
- بخش ۱۱۵ - حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مردهٔ او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان میجستند ای عجب غزل او و نالهٔ او بهر چه بود مگر دانست کی اینها همه تمثال صورتیاند کی بر تختههای خاک نقش کردهاند عاقبت این امرء القیس را حالی پیدا شد کی نیمشب از ملک و فرزند گریخت و خود را در دلقی پنهان کرد و از آن اقلیم به اقلیم دیگر رفت در طلب آن کس کی از اقلیم منزه است یختص برحمته من یشاء الی آخره جلال الدین محمد مولویامرء القیس آمدست اینجا به کددر شکار عشق و خشتی میزند
- فصل پنجاه و نهم - مَافُضِّلَ اَبُوْبَکْرٍ بِکَثْرَةِ صَلوةٍ وَصَوْمٍ وَصَدَقَةٍ وُقِرَّ بِمَافِي قَلْبِهِ جلال الدین محمد مولوی… ّ را در آنجا یاد کند همچنانک در زندان و رنجوری و درد دندان. و چون رنج آمد پردهٔ غفلت دریده شد. حضرت حقّ را مقر شد و ناله میکند که «یارب! یا رحمن! و یا حقّ!»؛ صحّت یافت، باز پردههای غفلت پیش آمد، میگوید «کو خدا؟ نمییا …
- فصل پنجاه دوم - پرسیدند معنی این بیت جلال الدین محمد مولوی… نطق اندیشه باشد خواهی مُضمر خواهی مُظهر و غیر آن حیوان باشد. پس درست آمد که انسان عبارت از اندیشه است باقی استخوان و ریشه است. کلام همچون آفتاب است همه آدمیان گرم و زنده ازواند و دایماً آفتاب هست و موجودست و حاضرست و هم …
- بخش ۴۳ - مثل قانع شدن آدمی به دنیا و حرص او در طلب دنیا و غفلت او از دولت روحانیان کی ابنای جنس ویاند و نعرهزنان کی یا لَیْتَ قَوْمي یَعْلَمونَ جلال الدین محمد مولویتو بکردی او بکردی مودعهزانک ارض الله آمد واسعه
