جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۷٬۷۶۱ نتیجه برای «آمد» · صفحهٔ ۵۰ از ۶۴۷
- بخش ۲ - اشارت به آنکه محبت هر چند از جانبین است اما اصل در آن محبت حضرت حق است سبحانه مر بنده را چنانکه جامیعشق هر چند بین بین آمدمیل و جذبی ز جانبین آمد
- بخش ۱۸ جامیدرویشی قوی همت با پادشاهی صاحب شوکت طریقه اختلاطی و سابقه انبساطی داشت روزی از وی نسبت به خودگرانی تفرس کرد هر چند تجسس نمود جز کثرت تردد و بسیاری آمد شد آن را سببی نیافت.
- بخش ۳۱ جامیبیماری بر شرف موت بود ابخری که از دهانش بوی ناخوش می آمد بر بالینش نشسته بود، سر به نزدیک وی می برد و تلقین شهادت می کرد و بر روی وی نفس می زد. هرچند بیمار روی خود می تافت وی الحاح بیشتر می کرد و سر نزدیکتر وی می برد.
- بخش ۱۹ جامیاشتری و درازگوشی همراه می رفتند. به کنار جوی بزرگی رسیدند. اول اشتر در آمد چون به میان جوی رسید آب تا شکم وی برآمد. درازگوش را آواز داد که درآی که آب تا شکم بیش نیست!
- بخش ۷ جامی… ه بر در دروازه شهر ایستاده بود، دید قرصی نان گردان گردان از شهر بیرون آمد و روی به صحرا نهاد سگ در دنبال وی دوان شد و آواز داد که ای قوت تن و و ای قوت روان، آرزوی دل و آرام جان! عزیمت کجا کرده ای و روی به کجا آورده ای؟
- بخش ۱۵ - در بیان آنکه امضای عزیمت بر ترک گناه در مشیت حق است سبحانه و تعالی اگر امضا کند شکر باید کرد والا عذر باید آورد جامیتوبه چون شیشه قضا آمد چو سنگشیشه را با سنگ نبود تاب جنگ
- بخش ۶ جامی… در پهلوی او نشسته بود و به گوشه چشم نوشته وی را میخواند، بر وی دشوار آمد، بنوشت که اگر نه در پهلوی من دزدی زنبهمزد نه نشسته بودی و نوشته مرا نمیخواندی همه اسرار خود بنوشتمی.
- بخش ۹ جامیخوبرویی را که هزار دانا از سودای او شیدا بود و هر لحظه بر سر کویش از آمد و شد سودائیان هزار غوغا، نوبت خوبی به سر آمد و نکبت زشتی از در و بام درآمد. عاشقان، بساط انبساط بازچیدند و پای اختلاط درکشیدند.
- بخش ۱۲۰ - در بیان آنکه انسان را قابلیت جمیع صفات متقابله هست به هر کدام که میل می کند و ورزش آن پیش می گیرد در آن به کمال می رسد جامیآدمی ز اصل فطرت آمد صافاز صفا قابل همه اوصاف
- بخش ۷ جامیمستی از خانه بیرون آمد، و در میانه راه بیفتاد و قی کرد و لب و دهان خود بیالود. سگی آمد و آن را لیسیدن گرفت، پنداشت که آدمی است که آن را پاک می کند، دعا می کرد که خدای تعالی فرزندان و فرزندان فرزندان تو را خدمتگار تو گردا …
- غزل شمارهٔ ۱۲۵۰ بیدل دهلویتا پری به عرض آمد موج شیشه عریان شدپیرهن ز بس بالید دهر یوسفستان شد
- غزل شمارهٔ ۱۲۷۷ بیدل دهلویدل باز به جوش یارب آمدشب رفت و سحرنشد شب آمد
