دل باز به جوش یارب آمد
شب رفت و سحرنشد شب آمد
۱اشک از مژه بسکه بیاثر ریخت
رحمم به زوال کوکب آمد
۲بی روی تو یاد خلد کردم
مرگی به عیادت تب آمد
۳شرمندهٔ رسم انتظارم
جانی که نبود بر لب آمد
۴مستان خبریست در خط جام
قاصد ز دیار مشرب آمد
۵وضع عقلای عصر دیدم
دیوانهٔ ما مؤدب آمد
۶از اهل دول حیا مجویید
اخلاق کجاست، منصب آمد
۷از رفتن آبرو خبر گیر
هرجا اظهار مطلب آمد
۸گفتم چو سخن، رسم به گوشی
هرگام به پیش من لب آمد
۹راحت در کسب نیستی بود
از هر عمل این مجرب آمد
۱۰بیدل نشدم دچار تحقیق
آیینه به دست من شب آمد
۱۱