جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۲٬۰۳۲ نتیجه برای «چند» با فیلتر مثنوی · صفحهٔ ۵۵ از ۱۷۰
- بخش ۱۴ - در معنی اینکه چون ملت محمدیه مؤسس بر توحید و رسالت است پس نهایت مکانی ندارد اقبال لاهوریمسلم استی دل به اقلیمی مبندگم مشو اندر جهان چون و چند
- بخش ۱۳ - در معنی حریت اسلامیه و سر حادثهٔ کربلا اقبال لاهوریعقل محکم از اساس چون و چندعشق عریان از لباس چون و چند
- بخش ۱ - سرآغاز سعدی شیرازیور از جهل غایب شدم روز چندکنون کآمدم در به رویم مبند
- بخش ۲۸ - گفتار اندر سلامت گوشهنشینی و صبر بر ایذاء خلق سعدی شیرازیکه تا چند از این جاه و گردن کشی؟خوشی را بود در قفا ناخوشی
- بخش ۱۶۰ - بقیهٔ قصه زید در جواب رسول صلی الله علیه و سلم جلال الدین محمد مولویغیب مطلوب حق آمد چند گاهاین دهلزن را بران، بربند راه
- بخش ۳۵ - در بیان آنک ما سوی الله هر چیزی آکل و ماکولست همچون آن مرغی کی قصد صید ملخ میکرد و به صید ملخ مشغول میبود و غافل بود از باز گرسنه کی از پس قفای او قصد صید او داشت اکنون ای آدمی صیاد آکل از صیاد و آکل خود آمن مباش اگر چه نمیبینیش به نظر چشم به نظر دلیل و عبرتش میبین تا چشم نیز باز شدن جلال الدین محمد مولویچند زنبور خیالی در پردمیکشد این سو و آن سو میبرد
- بخش ۸ - فریفتن روستایی شهری را و به دعوت خواندن، به لابه و الحاح بسیار جلال الدین محمد مولویاز خجالت باز گفت او خواجه راچند وعده چند بفریبی مرا
- بخش ۱۲۴ - بازگشتن آن شخص شادمان و مراد یافته و خدای را شکر گویان و سجده کنان و حیران در غرایب اشارات حق و ظهور تاویلات آن در وجهی کی هیچ عقلی و فهمی بدانجا نرسد جلال الدین محمد مولویچند لشکر میرود تا بر خوردبرگ او فی گردد و بر سر خورد
- بخش ۱۷ - حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعدهٔ معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته یافت جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشت جلال الدین محمد مولویگردکانی چندش اندر جیب کردکه تو طفلی گیر این میباز نرد
- بخش ۷ - بیان آنک الله گفتن نیازمند عین لبیک گفتن حق است جلال الدین محمد مولویمینیاید یک جواب از پیش تختچند الله میزنی با روی سخت
- بخش ۱۱ - باقی قصهٔ اهل سبا جلال الدین محمد مولویچند چوپانشان بخواند و نامدندخاک غم در چشم چوپان میزدند
- بخش ۲۶ ابوالقاسم فردوسینشاندندش آنگه بر اسپ سمندبه گرد اندرش چاکران نیز چند
